با تشكر از شما كاربر گرامي براي ديدن اين وبلاگ، منتظر نظرات مثبت شما هستم.اميدوارم نظر يادتون نره.
اين صحفه راصحفه خانگي خود كنيد




 

 
ساعت ٦:٢٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۱ شهریور ۱۳٩٠  

امروز بعد از مدتها دوباره دست به کیبورد بردم تا بنویسم. راستش دلم تنگ شده بود واسه گذشته واسه اون روزهایی که....

همه فکر میکنیم که دیگر گذشته ها گذشته و دیگه نمیشه به اون دوران بازگشت شاید اما به نظر من ما عوض نشده‌ایم بلکه تنها دست به هر دستی زدیم تا دست دوستی را بیابیم و با گرمی‌اش بدانیم که زنده‌ایم و ناکامی‌ پس آن.  ما همان انسانی هستیم که در این برهوت همواره به دنبال سایه‌ای ابدی برای راحت شدنمانیم، و اگر که حال به هر درختی بی‌تفاوت شده‌ایم به این دلیل است خورشیدمان تغییر جهت می‌دهد. ما همانیم که در کودکی‌مان بودیم: با صورتی ساده، با پاهایی چالاک، با دستانی نرم، با چشمانی پر از برق و با قلبی از رنگهای سبز و آبی و سرخ !

اگر دیگر از ته دل نمی‌خندی، از آن است که اندوهی از زمانه در دلت نهفته است. اگر حرفی نمی زنی، به خاطر این است که دیگر همه‌ی حرفها را بیهوده میبینی. اگر کسی باشد که با تو بخندد خواهی خندید. اگر کسی باشد که حرفهاییت رابفهمد تا صبح حرف خواهی زد. اگر کسی باشد که تا آنجایی که تو دوست داری دوستت داشته باشد دوست خواهی داشت و دوباره عشق را باور خواهی کرد.

ما عوض نشدیم ما تنها از تب ترس از دست دادن ،بی‌خواسته گشته‌ایم. ما همانیم که بودیم . ما تنها خاکستر گرفتیم و کثیف شدیم. باید کسی ما را بشوید. ما باز می‌توانیم در همان کودکی‌هایمان دم زنیم اگر هم‌دمی داشته باشیم.


 
ای کاش شاید
ساعت ۱۱:٠٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٦ آبان ۱۳۸٩  

##واقعیت آن چیزی نیست که میبینیم##

معشوق حتی اگر چهره عوض کند و یا از نظرت دور شود روزهایی که به پایش ریخته شدند از یاد نمی‌روند و در لحظه‌ ی چون چنین لحظه‌هایی تو را در آغوش خود گرفته، به گذشته برده و همان حس و حال را این بار اما  بدون معشوق بر تو تحمیل می‌کنند

آب می‌ریزم و پی کارم می‌روم. صبح که نگاه‌‌شان می‌کنم، همچنان بی‌حال هستند و بیشتر از روز قبل پژمرده. می‌اندیشم که روابط انسانی هم بی‌شباهت به روابط با گل‌ها نیستند. می‌خری، به خانه‌ات می‌آوری، در گلدان می‌گذاری، هر چند روز یک بار آب‌‌شان می‌دهی تا عطرشان را در خانه‌ات بپاشند. اما کافی‌ست که یک بار آب دادن را فراموش کنی. روزهای اول نمی‌فهمی که مرده‌اند، تنها کمی پژمرده‌‌شان می‌بینی، اما چند روز که می‌گذرد و تغییری نمی‌بینی درمی‌یابی که دیگر دیر شده است. مرده‌اند و هر چقدر هم آب بریزی دیگر زنده نمی‌شوند.

نجوایی دروغین در گوش‌‌ات زمزمه کرده‌اند. هیچ‌گاه، رسیدن، هدفت نبوده است. رسیدن تنها بهانه ای بود برای قدم نهادن در راه، دیدن و پیوستن به اویی که بر بالای تپه‌ها دست‌ها از هم باز کرده، افق را به تماشا نشسته، باد را در آغوش گرفته و از بودن خویش لذت می‌برد و به تو به گمان خویش در انتظار توست. هیچ‌گاه، رسیدن، هدف نبوده است. هدف، تنها بودن در اکنون بوده است، اکنونی که گر امروز از چنگت خارج شود، در هیچ‌ فردایی دوباره به چنگت باز نخواهد گشت. هدف، بودن در اکنون بود و رسیدن، دلیلی برای رفتن و نماندن. که در ماندن، کسالت است و کدورت، بیهوده بودن است و ملال آور

شاید که همواره در پی آن بودی که دیگران را خرد شماری و خود را بر دیگران ارجح بداری شاید که گمان کرده ای که دنیا از برای تو میچرخد و دیگران نظاره گر تو بوده اند.؟

اکنون که از آن دیوار بلند به زیر آمده ای و طلوع زیبای آفتاب را تابش شمعی کوچک  ترجیح داده ای شاید بهتر بتوانی به گذشته ات فکر کنی هرچند که دیگر مجالی برا گذشته نیست اکنون باید به اینده نگریست به زمانی که انسان بتواند انسان بودن خویش را در یابد.


 
شاید سکوت
ساعت ٥:۱٥ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٩ تیر ۱۳۸٩  

حرف، اگر، نقره‌‌ باشد، سکوت، یقینا، طلاست

دلش برای خود تنگ شده بود. می‌خواست برای دمی هم که شده برای خود تنها باشد، به ندای درونش گوش کند، و دنیا را برای لحظاتی هم که شده تنها از زاویه‌ی چشم خود ببیند. دلش برای خود تنگ شده بود. می‌خواست دنیای دیگران را فراموش کند و در دنیای ساخته‌ی دست خود زندگی کند، با پنجره و گلدان خود. وسعت دنیا و همهمه‌ی جمعیت و گم و ناپیدایی‌اش در این شلوغی و آشوب، حس سرگردانی و نیستی را برایش منتقل می‌کرد. می‌بایست سقف دنیایش را پایین می‌آورد تا از وحشت سقوط در بی‌نهایت رهایی یابد وگرنه همه شب تا صبح وجودش در بی‌نهایتی آسمانها سقوط می‌کرد. این بی‌کرانه‌گی، دل‌اش را خالی می‌کرد و حس می‌کرد که همه‌ی بادهای پاییز در درونش به وزیدن افتاده‌اند و تکه‌تکه‌ی وجودش را با هر وزش با خود به دل دشت پخش می‌کنند. می‌خواست درها را ببندد، پرده‌ها را تا نیمه بکشد، و از لای پرده‌ها به چهره‌ی ناپیدای دنیا زل زند. غم را دوست می‌داشت وگرنه دشت و محو شدن در بی‌نهایت در انتظارش بود.


کلمات کليدي: سکوت
 
صدای درون
ساعت ٦:۳٠ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۱ اسفند ۱۳۸۸  

 

درهای رابطه را که باز می‌کنم، سرماست و هیاهو که به درونم هجوم می‌آورند. درها را که می‌بندم، قلبم، برای گرم شدنم، کفایت می‌کند. من، صدای درونم را، بیشتر از پچ‌پچ نامفهوم آدم‌ها، دوست دارم. تنها نمی‌دانم، که آیا، بوی تنش است که مرا به خود می‌خواند یا  . هر چه هست،با او، من خود را، بیشتر دوست می‌دارم.

یکی از دوستان برام نوشته بود:

اگه روزی نتونستی گناه کسی رو ببخشی

از بزرگی گناه او نیست

از کوچیکی قلب توست


کلمات کليدي: بخشش ،کلمات کليدي: گذشت
 
شازده کوچولو
ساعت ۱٠:٥۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٦ اسفند ۱۳۸۸  

 

گزیده ای از کتاب شازده کوچولو

((نوشته :آنتوان دوسن‌تگزوپه‌ری*ترجمه:(احمد شاملو))

روباه گفت: سلام.

شهریار کوچولو برگشت اما کسی را ندید. با وجود این با ادب تمام گفت:سلام.

صداگفت: -من این‌جام، زیر درخت سیب...

شهریار کوچولو گفت: کی هستی تو؟ عجب خوشگلی!

روباه گفت: یک روباهم من.

شهریار کوچولو گفت: بیا با من بازی کن. نمی‌دانی چه قدر دلم گرفته...

روباه گفت: نمی‌توانم بات بازی کنم. هنوز اهلیم نکرده‌اند آخر.

شهریار کوچولو آهی کشید و گفت: -معذرت می‌خواهم.

اما فکری کرد و پرسید: اهلی کردن یعنی چه؟

روباه گفت: تو اهل این‌جا نیستی. پی چی می‌گردی؟

شهریار کوچولو گفت: پی آدم‌ها می‌گردم. نگفتی اهلی کردن یعنی چه؟

روباه گفت: آدم‌ها تفنگ دارند و شکار می‌کنند. اینش اسباب دلخوری است! اما مرغ و ماکیان هم پرورش می‌دهند و خیرشان فقط همین است. تو پی مرغ میگردی؟

شهریار کوچولو گفت: نَه، پیِ دوست می‌گردم. اهلی کردن یعنی چی؟

روباه گفت: یک چیزی است که پاک فراموش شده. معنیش ایجاد علاقه کردن است.

ایجاد علاقه کردن؟

روباه گفت: معلوم است. تو الان واسه من یک پسر بچه‌ای مثل صد هزار پسر بچه‌ی دیگر. نه من هیچ احتیاجی به تو دارم نه تو هیچ احتیاجی به من. من هم واسه تو یک روباهم مثل صد هزار روباه دیگر. اما اگر منو اهلی کردی هر دوتامان به هم احتیاج پیدا می‌کنیم. تو واسه من میان همه‌ی عالم موجود یگانه‌ای می‌شوی من واسه تو.

شهریار کوچولو گفت: -کم‌کم دارد دستگیرم می‌شود. یک گلی هست که گمانم مرا اهلی کرده باشد.

روباه گفت: -بعید نیست. رو این کره‌ی زمین هزار جور چیز می‌شود دید.

شهریار کوچولو گفت: -اوه نه! آن رو کره‌ی زمین نیست.

روباه که انگار حسابی حیرت کرده بود گفت: -رو یک سیاره‌ی دیگر است؟

آره.

 تو آن سیاره شکارچی هم هست؟

نه.

محشر است! مرغ و ماکیان چه‌طور؟

نه.

روباه آه‌کشان گفت: همیشه‌ی خدا یک پای بساط لنگ است!

اما پی حرفش را گرفت و گفت: -زندگی یک‌نواختی دارم. من مرغ‌ها را شکار می‌کنم آدم‌ها مرا. همه‌ی مرغ‌ها عین همند همه‌ی آدم‌ها هم عین همند. این وضع یک خرده خلقم را تنگ می‌کند. اما اگر تو منو اهلی کنی انگار که زندگیم را چراغان کرده باشی. آن وقت صدای پایی را می‌شناسم که باهر صدای پای دیگر فرق می‌کند: صدای پای دیگران مرا وادار می‌کند تو هفت تا سوراخ قایم بشوم اما صدای پای تو مثل نغمه‌ای مرا از سوراخم می‌کشد بیرون. تازه، نگاه کن آن‌جا آن گندم‌زار را می‌بینی؟ برای من که نان بخور نیستم گندم چیز بی‌فایده‌ای است. پس گندم‌زار هم مرا به یاد چیزی نمی‌اندازد. اسباب تاسف است. اما تو موهات رنگ طلا است. پس وقتی اهلیم کردی محشر می‌شود! گندم که طلایی رنگ است مرا به یاد تو می‌اندازد و صدای باد را هم که تو گندم‌زار می‌پیچد دوست خواهم داشت...

خاموش شد و مدت درازی شهریار کوچولو را نگاه کرد. آن وقت گفت: -اگر دلت می‌خواهد منو اهلی کن!

شهریار کوچولو جواب داد: -دلم که خیلی می‌خواهد، اما وقتِ چندانی ندارم. باید بروم دوستانی پیدا کنم و از کلی چیزها سر در آرم.

روباه گفت: -آدم فقط از چیزهایی که اهلی کند می‌تواند سر در آرد. انسان‌ها دیگر برای سر در آوردن از چیزها وقت ندارند. همه چیز را همین جور حاضر آماده از دکان‌ها می‌خرند. اما چون دکانی نیست که دوست معامله کند آدم‌ها مانده‌اند بی‌دوست... تو اگر دوست می‌خواهی خب منو اهلی کن!

شهریار کوچولو پرسید: -راهش چیست؟

روباه جواب داد: -باید خیلی خیلی حوصله کنی. اولش یک خرده دورتر از من می‌گیری این جوری میان علف‌ها می‌نشینی. من زیر چشمی نگاهت می‌کنم و تو لام‌تاکام هیچی نمی‌گویی، چون تقصیر همه‌ی سؤِتفاهم‌ها زیر سر زبان است. عوضش می‌توانی هر روز یک خرده نزدیک‌تر بنشینی.

 فردای آن روز دوباره شهریار کوچولو آمد.

روباه گفت: کاش سر همان ساعت دیروز آمده بودی. اگر مثلا سر ساعت چهار بعد از ظهر بیایی من از ساعت سه تو دلم قند آب می‌شود و هر چه ساعت جلوتر برود بیش‌تر احساس شادی و خوشبختی می‌کنم. ساعت چهار که شد دلم بنا می‌کند شور زدن و نگران شدن. آن وقت است که قدرِ خوشبختی را می‌فهمم! اما اگر تو وقت و بی وقت بیایی من از کجا بدانم چه ساعتی باید دلم را برای دیدارت آماده کنم؟... هر چیزی برای خودش قاعده‌ای دارد.

شهریار کوچولو گفت: -قاعده یعنی چه؟

روباه گفت: -این هم از آن چیزهایی است که پاک از خاطرها رفته. این همان چیزی است که باعث می‌شود فلان روز با باقی روزها و فلان ساعت با باقی ساعت‌ها فرق کند. مثلا شکارچی‌های ما میان خودشان رسمی دارند و آن این است که پنج‌شنبه‌ها را با دخترهای ده می‌روند رقص. پس پنج‌شنبه‌ها بَرّه‌کشانِ من است: برای خودم گردش‌کنان می‌روم تا دم مُوِستان. حالا اگر شکارچی‌ها وقت و بی وقت می‌رقصیدند همه‌ی روزها شبیه هم می‌شد و منِ بیچاره دیگر فرصت و فراغتی نداشتم.

به این ترتیب شهریار کوچولو روباه را اهلی کرد.

لحظه‌ی جدایی که نزدیک شد روباه گفت: -آخ! نمی‌توانم جلو اشکم را بگیرم.

شهریار کوچولو گفت: -تقصیر خودت است. من که بدت را نمی‌خواستم، خودت خواستی اهلیت کنم.

روباه گفت: -همین طور است.

شهریار کوچولو گفت: -آخر اشکت دارد سرازیر می‌شود!

روباه گفت: -همین طور است.

-پس این ماجرا فایده‌ای به حال تو نداشته.

روباه گفت: -چرا، واسه خاطرِ رنگ گندم.

بعد گفت: -برو یک بار دیگر گل‌ها را ببین تا بفهمی که گلِ خودت تو عالم تک است. برگشتنا با هم وداع می‌کنیم و من به عنوان هدیه رازی را به‌ات می‌گویم.

شهریار کوچولو بار دیگر به تماشای گل‌ها رفت و به آن‌ها گفت: -شما سرِ سوزنی به گل من نمی‌مانید و هنوز هیچی نیستید. نه کسی شما را اهلی کرده نه شما کسی را. درست همان جوری هستید که روباه من بود: روباهی بود مثل صدهزار روباه دیگر. او را دوست خودم کردم و حالا تو همه‌ی عالم تک است.

گل‌ها حسابی از رو رفتند.

شهریار کوچولو دوباره درآمد که: -خوشگلید اما خالی هستید. برای‌تان نمی‌شود مُرد. گفت‌وگو ندارد که گلِ مرا هم فلان ره‌گذر می‌بیند مثل شما. اما او به تنهایی از همه‌ی شما سر است چون فقط اوست که آبش داده‌ام، چون فقط اوست که زیر حبابش گذاشته‌ام، چون فقط اوست که با تجیر برایش حفاظ درست کرده‌ام، چون فقط اوست که حشراتش را کشته‌ام (جز دو سه‌تایی که می‌بایست شب‌پره بشوند)، چون فقط اوست که پای گِلِه‌گزاری‌ها یا خودنمایی‌ها و حتا گاهی پای بُغ کردن و هیچی نگفتن‌هاش نشسته‌ام، چون او گلِ من است.

و برگشت پیش روباه.

گفت: -خدانگه‌دار!

روباه گفت: -خدانگه‌دار!... و اما رازی که گفتم خیلی ساده است:

جز با دل هیچی را چنان که باید نمی‌شود دید. نهاد و گوهر را چشمِ سَر نمی‌بیند.

شهریار کوچولو برای آن که یادش بماند تکرار کرد: -نهاد و گوهر را چشمِ سَر نمی‌بیند.

-ارزش گل تو به قدرِ عمری است که به پاش صرف کرده‌ای.

شهریار کوچولو برای آن که یادش بماند تکرار کرد: -به قدر عمری است که به پاش صرف کرده‌ام.

روباه گفت: -انسان‌ها این حقیقت را فراموش کرده‌اند اما تو نباید فراموشش کنی. تو تا زنده‌ای نسبت به چیزی که اهلی کرده‌ای مسئولی. تو مسئول گُلِتی...

شهریار کوچولو برای آن که یادش بماند تکرار کرد: -من مسئول گُلمَم.

تقدیم به آراد کوچولو

بنا به درخواست دوست عزیزم zeus

ARAD

 

 


کلمات کليدي: شازده کوچولو
 
برای دل
ساعت ٩:٢۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٢ بهمن ۱۳۸۸  

می‌گذرد، به آرامی، زندگی‌ام.

گاهی طره‌ی مویش به این سوی می‌کشدم،

گاهی غم زندگی به آن سوی می‌بردم.

گاهی بوی تنش به خویش می‌خواندم،

گاهی درد غربت از خویش می‌راندم.

نه در این سویم، نه در آن سوی.

نه بر زمینم، نه بر آسمانم.

در میانه‌ام، چون برگی افتاده از درخت، در پاییز زندگی.

قدم زنانم در راه مغازه ام بودم باران به آرامی می‌بارید، داشتن چتر این اجبار رو به وجود می آورد که بگیری روی سرت ، و گرنه نداشتنش باعث خیس شدن نمیشد. قدم‌زنان، و در حال نگاه کردن به افقی بودم که بدون رضایت به بسویش میرفتم، داشتم حس می‌کردم که گفتگویی از اطراف‌ام به طور خفیف به گوشم می‌رسد. جلب توجه‌ام نکرد تا زمانی که شنیدم مرد به آرامی میگوید: « تو همه‌ی زندگی‌ام هستی، همه چیزم را فدای تو می‌کنم. » از این سخن لطیف، نگاهم به سویش برگشت زن  و مرد مسنی را دیدم: هر دو در میانه‌ی شصت‌سالگی بودند، با لباس‌های کهنه و چروک دار. فکر کردم این مرد چه می‌تواند داشته باشد که بتواند فدای آن زن بکند. از جوابی که یافتم یک آن خیال کردم که لباس به نسبت آراسته‌ی من با لباس کهنه آنها عوض شده است و قلب جوانم هم با قلب پیرشان. چیزی نداشتم که فدای کسی کنم. باران، همچنان، به آرامی می‌بارید. چتر را باز کردم.

هیچ‌کس جز خود ما مسئول نابارور شدن عنصر درونی ما، که در تب و تاب بیهوده‌ی زندگی، گم کردیم، نیست. هیچ‌کس، جز خود، ما مسئول نادیده گرفته شدن کشفیاتی (درونی و بیرونی) که از دنیا به دست آورده ایم ، نیست. هیچ کس، جز خود ما، مسئول ناکامی‌هایی که از عدم تعقیب باور‌هایمان نصیب‌مان شده است، نیست.

شاید که هر کسی توان آن را دارد که خود را باور کند و هر چیزی را بدست اورد ولی در پناه به دست آوردن شاید بسیاری از چیزها را از دست بدهد مگر میشود که بدون تلاش  کالایی دست نیافتنی را دست آورد شاید که این مثال درست باشد که (( باد آورده را باد میبرد)) بسیاری از چیزهایی که ماندگار شده اند با سعی و تلاش به دست امده اند و ماندنی شده اند. حال باید به این اندیشید که برای بدست آوردن چه چیز را باید فنا کرد؟آیا ارزش کالایی که بدست می آوریم بیش از انچه است که از دست میدهیم.باید دانست که در چه مسیری قدم برمیداریم به ناگاه همه انچه را از پیش برای خود هدف می پنداتیم و بسیاری از چیزها را فدای ان کردیم به کناری میگذاریم و بیخیال میشویم بدون انکه حتی به پشت سر نگاه کنیم!!!

زمانه‌ی ما، زمانه‌ی خودباوری است، کافیست به اطرافمان بنگریم، مثالهای فراوان وجود دارد.

در دشتی دورافتاده رویید.

از سرمای روزگار نه پروانه‌ای آن دور و برها بود

 و نه رهگذری از آنجا عبور می‌کرد.

باد بود و بوران. برفها که آب شدند از گل دیگر خبری نبود.

معنی وجود به سخره گرفته شده بود.

 


کلمات کليدي: دل
 
یادگار : برای انکه چهره ها را خاطره میکند...
ساعت ٤:٠٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ آبان ۱۳۸۸  

انعکاس نور خفیف از روی پوست زیبایش هوس لمس را در رگهایش به جریان انداخت. حس کرد آتش آفتاب در چشم‌هایش و نسیم اقیانوس‌ها در نفس‌هایش افتاده است. دست که جلو برد، انعکاس نور، دیگر بر اندام او نبود بلکه بر روی دست خود افتاده بود. خورشید ستاره‌ی مرده‌ای گشت و اقیانوسها به کویر بدل شدند.دیگر وصل بی‌معنی‌ بود

گویا سرنوشت دیگری جز سقوط برای هر چیز و هر کسی که به قله‌ای رسیده است وجود ندارد، زیرا در بلندای کوه دیگر راهی برا ی پیمودن وجد ندارد و به ناچار باید رو به پایین آمد. ایستادن برای مدتی در بلندای کوه، چه تنها و چه با همدیگر، اگرچه سقوط در انتظارت نباشدباز هم با هوس پایین رفتن به سرانجام می‌رسد. پس باید قبول کرد که فراز و نشیب و و صعود و سقوط در انتظار هر کس و هر چیزی است. اما شاید مهم آن باشد که راه رفتن به بیهودگی گذرانده نشود و در طول هر دو مسیر خاطرات زیبا و بیاد ماندنی وجود داشته باشد در در مرور دوره های زندگی انشان آرامش یابد. کلمات آرامش بخش را باید روی چیزی مانند لنز نوشت و برای همیشه بر روی حدقه‌ی چشمان خویش چسباند تا در پس دشواری‌ها و سختی‌ها، که مغزمان عاجز از یافتن راه حل و به یاد آوردن آن چیزهایی است با دانستنشان آرام می‌شدیم، چشمها به یاریش آید و توان دوباره آنها را مرور کرد

 

 این عکس مال چند ماه پیشه خواستیم برگردیم به قدیما ولی ...


کلمات کليدي: پسرکردستان
 
دنیای خیالی
ساعت ٥:۳۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٦ مهر ۱۳۸۸  

در این دنیایی که هیچ چیز آن هیچ شباهتی به بیداری ندارد و همه چیز مانند خواب است، برای فرار از پوچی و زشتی دنیا باید در رویا زندگی کرد. رویای دیدن دنیا از دریچه‏ی چشم خود، نه چشم دیگران. شاید که فقط  اینگونه می‏توانی از رویایی که در آن گرفتار هستی رهایی یابی و یکی از این موجودات به ظاهر بیدار اطراف خود باشی. انسانهای که در کنار ما هستند همه در رویای خود زندگی میکنند چون همیشه فکر میکنند که زندگی به جز آنچه در رویایشان هست چیز دیگری نیست.هیچگاه از بازی زندگی سر در نمی‌آوریم. نمی‌دانیم که چه موقع و در چه مکانی چیزی که به دنبال آن بوده‌ایم را خواهیم یافت. به نظر می‌‌آید که زندگی کودک لجوجی باشد که تنها هدفش بر هم زدن پیش‌بینی‌های ما باشد تا که بخواهد یک چیز را به ما بگوید: « برای خاطر ‌دلت زندگی کن، آنگونه که دوست دارد و می‌پسندد. حساب و کتاب‌ها را دور بریز که هیچ‌گاه با هیچ پیش‌بینی‌ ای نخواهی دانست که با تو چه خواهم کرد. پس، امروز را برای فردایت مفروش و دیروزت را به امروزت پیوند مده، که حساب هر کدام از آنها با حساب دیگری جداست.» گاهی چیزی در جایی سر برمی‌آورد که هیچ انتظارش را نداشتیم و گاهی چیزی در جایی از بین می‌رود که هیچ‌ ذهنی نمی توانست پیش بینی کند. آنچه را که زمانی می‌طلبیم و برای آن برنامه می‌ریزیم شاید به نوعی دیگر در مکانی دیگر سربرآورد و آنچه را که امید به دست آوردن‌اش را داشتیم با اتفاق ساده ای از بین برود. گویا تنها باید گوش به نوای دل داد و صدایش را شنید. گویا تنها باید شوق زیستن داشت که همین برایمان کفایت میکند.شاید که داشتن دلی بی کینه و کدورت خود موهبتی بزرگ باشد.

هر لحظه حرفی در ما زاده می‏شود
هر لحظه دردی سر بر می‏دارد
و هر لحظه نیازی از اعماق مجهول روح پنهان و رنجور ما جوش می‏کند
این ها بر سینه می‏ریزند و راه فراری نمی‏یابند
مگر این قفس کوچک استخوانی گنجایشش چه اندازه است؟

دکتر علی شریعتی


 
امیدی بر نامیدی
ساعت ٤:٤٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢ شهریور ۱۳۸۸  

 از انسانها غمی به دل نگیر؛ زیرا خود نیز غمگین اند؛ با آنکه تنهایند ولی از خود میگریزند زیرا به خود و به عشق خود و به حقیقت خود شک دارند؛ پس دوستشان بدار اگر چه دوستت نداشته باشند...! **دکتر علی شریعتی

آمده بود که تبریک بگوید آنچنان که خود گفته بود.ولی نمیدانست بابت چه چیزی؟ بابت بذر تلاشی که کاشته بود یا بابت تلاشی که از دست رفته بود.میدانست که شاید یک نگاه خیلی از چیزها را زنده کند.میدانست که نگاه خشم آلودش برای او لذت بخش است میدانست که نگاهش بذر امید میکارد،میدانست که او بدی را ندیده است بلکه فقط شنیده است،خود را بی سلاح میدانست تصمیم گرفت که تا بدون انکه او را ببیند تبریک بگوید،تبریکش را گفت ولی نتوانست خشمش را کنترل کند وآن را در گوشه ای از تبریکش چاشنی کارش کرد، اما باز هم زیبا بود ؛ اما تبریک برای چه؟تبریک برای انچه دیگر ارزشی نداشت تبریک برای آنچه که فقط اثباتی بود و بس،شاید به جای تبریک پی بردن به یک احساس کافی بود احساسی که هیچ گاه احساس نشده بود.پسرک ارزو داشت کاش میتوانست نتیجه زحماتش را به او تقدیم کند شاید که میتوانست ولی .......


کلمات کليدي: تبریک ،کلمات کليدي: امید
 
فرشته نجات ؟؟
ساعت ٤:٥۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۱ امرداد ۱۳۸۸  

 

آنان که به سر در طلب کعبه دویدند

چون عاقبت الامر به مقصود رسیدند .

رفتند در آن خانه که بینند خدا را

بسیار بجستند خدا را ندیدند

چون معتکف کعبه شدند از سر تکلیف

ناگاه خطابی هم از آن خانه شنیدند

 که ای خانه پرستان چه پرستید گل و سنگ ؟

آن خانه پرستید که پاکان طلبیدند

زمانی که روح انسان تمام بندهای ارتباط و وابستگی‏‏اش را از این زمین جدا می‏کند، زیستن در میان انسانها زان پس مرگ فرسایشی است. چرا که ازاین ارتباطات و وابستگی‏هاست که شوق و شور و درد و رنج در جان شکل می‏گیرد و همین شوق و شور و درد و رنج موجب حرکت می‏شود. اما زمانی که این بندها پاره شوند، حرکت به سکون بدل می‏شود. موفق‏ترین انسانها، یعنی کسانی که در یک زمینه پیشرفت کرده‏اند، آنانی بوده‏اند که تنها چند بند اندک برای اتصال خود به این زندگی نگه داشته‏اند و بیچاره‏ترین آنهایی که هر چیزی را بندی کرده‏اند در زندگی‏شان. گروه دوم با اینکه انسانهای اهل زندگی هستند، اما انسانهایی عقب‏مانده هم می‏باشند. سخت و یا شاید غیر ممکن است متصل شدن به بندی که پیشتر پاره کرده‏ای چون زمانی به توانایی پاره‏گی این بند می‏رسی که به آگاهی لازم رسیده باشی و زمانی که به چنین آگاهی رسیده باشی، دیگر امکان ندارد که بتوانی به آن بند گذشه متصل شوی به عبارت ساده تر انسان در مسیر زنگی هرگز نمیتواند از ریسمانهایی که در گذشته پاره کرده است استفاده کند مگر اینکه درک و توانایی ان را پیدا کرده باشد.. شاید پیش آمده باشد که تو بر روی این زمین هستی اما با روحی که به چیزی درگیر نمی‏شود.برای رفع این مشکل باید انسان باید خود را دریابد رندگی و مسیر زندگی را دریابد...

.....دخترک خواهرش را داشت،کسی که ادعای دوست داشتنش را میکرد ، کسی که برای پاک کردن مشکل هزاران مشکل دیگر میتراشید، کسی که فکرش برای پاک کردن اطلاعات  با هزاران اطلاعات دیگر پر میکرد.کسی که فکر میکرد از همه بهتر میداند.شاید که دخترک بیگناه بود و اسیر دست دیگران شده بود

پسرک دوست داشت که خانم دکتر را ببیند ولی خانم دکتر آرزویی دیگر در سر داشت

شاید سنگین ترین جمله در جواب آرزوی پاک پسرک  که گفت به امید خانم دکتر شدن این بود که دخترک گفت شاید زن یک آقا دکتر شدن و رفت.پسرک میدانست که میتواند کمکش کند ولی نتوانست و دخترک نخواست. شاید که ذهن دخترک آنچنان پر شده بود که دیگر تصویر پسرک پیدا نبود. در این میان تنها خواهر مغرور دخترک بود که بیخیال بود اکنون دخترک باید مسیر۴ سال پیش خواهر را بپیماید چون او اینچین خواسته بود و میخواهد، چون او تنها کسی بود که مسیر زندگی اورا تعیین میکرد.شاید که دخترک یک سال دیگر خود را گول زد تا دل خواهرش به این خوش باشد که او را در کنترل دارد.دخترک باید بیندشد و فکر کند آیا کاری که کرد درست بود؟...

آیا او واقعیت را انچنان که بود دیده بود؟؟

پسرک برای دخترک همچنان آرزویی موفقیت میکند شاید که روزی خود را باز یابد و برای خویش تصمیم بگیرد...

 


کلمات کليدي: کنکور ،کلمات کليدي: فرشته نجات ،کلمات کليدي: دخترک
 
یک روز یک آرزو
ساعت ۸:۳۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٩ فروردین ۱۳۸۸  

 

 

وقتی که دلت بی‏تاب است، ولی نمی‏دانی بی‏تاب چه هستی، وقتی که منتظر هستی، نمیدانی منتظر که هستی، وقتی که هر صبح با امیدی چشم باز می‏کنی اما تا شب چیزی عوض نمی‏شود، بدان که حسی را در درون سرکوب کرده‏ای.وقتی که خواب می‏بینی، نمی‏دانی خواب چه؟، وقتی که برای خاطر کلامی خیره میمانی، نمیدانی درچشمان کی؟، وقتی که متعلق به امروز نیستی و فردا زاده خواهی شد، بدان که حسی را در درون سرکوب کرده‏ای.وقتی که نفس کشیدن را فراموش می‏کنی، نمی‏دانی برای چه؟، وقتی که سفره‏ی دل را باز می‏گشایی، برای نمی‏دانی کی؟، وقتی که گیجی، منگی، آشفته‏ای، گیج و منگ و آشفته‏ی نمی‏دانی چه، بدان که حسی را در درون سرکوب کرده ای.وقتی که از ازل چشمانت امیدوار بوده، وقتی که سالهاست چشم به راه مانده‏ای، وقتی که ماههاست حتی خواب کسی که به تو جفا کرد را میبینی، بدان که تنها شده ای.هر چیز که گذشت، چه خوش گذشت، هر آنچه که آمد، چه خوش آمد. و آن چیست که “چه خوش آمد” را در زمانی دیگر “چه خوش گذشت”میکند؟ گویا هیچ کس در این میان مقصر نیست که از صدها دانه‏ی با باد رفته‏ی گل سرخ تنها یکی بوته شده و گل می‏دهد.

(( نه نوازش دست آسمان بر سرش را حس می‏کرد و نه گرمی آغوش زمین را در جسماش.دو چشم به او نگاه کرد.دو چشم که انتهایی نداشت.خیال کرد آسمان و زمین‏ حقیقی در عمق آن دو چشم است. غرق شد تا دست نوازش و آغوش گرم را آنجا بیابد.اما ندانست که صاحب این دو چشم، خود، نوازش آسمان و آغوش زمین را در دو چشم دیگر می جویدو اینگونه، تا آدمی زنده بود، زند‏گی ادامه پیدا کرد.))

واقعیت آن چیزی نیست که میبینیم

تولدت مبارک 


کلمات کليدي: تولدی دیگر ،کلمات کليدي: آرزو ،کلمات کليدي: واقعیت
 
سکوت تلخ
ساعت ٤:٤٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۱ اسفند ۱۳۸٧  

نگاه می‏کنم به آن بالا و شوق رسیدن در من زنده می‏شود. مگر نه آن است که برای به دست آوردن چیزی باید چیز دیگری را از دست داد، که هیچ دستی را گنجایش همه چیز نیست. پس تصمیم می‏گیرم که خود را از دست این یکی رها سازم تا به آن بالا رسم. از جمع دوری می‏کنم، در خود می‏نشینم و می‏اندیشم که چگونه باید به آنجا رسید. تمام توانم را جمع می‏کنم، چشمهایم را باز می‏کنم، گوشهایم را تیز و شامه‏ام را قوی. مواظب هستم که نیفتم، مواظب هستم که از قافله عقب نمانم، مواظب هستم که زیر پای این و آن له نشوم. روزها می گذرد با این دقت و فشاری که از این دقت بر شانه‏هایم است. می‏توانم و انجام می‏دهم. مدتی سینه را جلو می‏دهم، سر را بالا می‏گیرم و می‏روم. همین که چند قدم برداشتم، همین که خیال خود را از شرش رها کردم، همین که مست توان خود هستم، باز از پشت مرا می‏گیرد. باز زمینم می‏زند، باز خون‏آلودم می‏کند. گویا گریز از دستش نمی‏توانم. گویا تا هستم با من خواهد بود. می‏دانم که کم‏اند کسانی که چالاکی پاهای مرا دارند، می‏دانم کم‏اند کسانی که سبکی روحم را دارند، و دلیل آنکه زیادند آنهایی که پیشتر و بالاتر از من‏اند، از آن است که چنین چیزی در تعقیب‏شان نیست. گذشته‏ را می‏گویم. . تا هستیم با ما هست. برای کسانی پل است و برای کسانی مرداب.گذشته ای نه چندان دور،تا آنجا که گذشته آن را به آینده پس میزند وآینده آنرا به گذشته.شاید دگر جایی برای حرف زدن نباشد و سکوت تنها جوابگوی این هیاهوی بی معنی باشد.سکوتی که هزارن بار تلخ و عذاب آور است ولی چاره ای جز سکوت نیست.

آنچه که بر ما گذشته است، تعیین کننده‏ی آنچه خواهد بود که بر ما خواهد گذشت.

برداشت ما از هر اتفاقی در زمان حال، بسته به آن اتفاقاتی که در گذشته بر ما رفته است دارد. مغز انسان عاجز از دریافت چیزهایی هست که هیچ تجربه‏ای از آنها به دست نیاورده است. پس بیهوده است برای کسی راجع به چیزی که تجربه نکرده و یا درنیافته است سخن گفتن، چرا که قابلیت دریافت آن را نخواهد داشت و با رد کردن آن موضوع جدید از فیلترهای از پیش گذاشته شده در روان و اندیشه‏اش، آن مساله را به اندازه‏ی وسع خود خواهد دریافت. و چه بسا که ناخودآگاهانه دست به تحریف آن چه بر وی ارزانی شده است زند و یا منظور تو را به کل اشتباه متوجه شود.


 
یک نگاه و هزاران خاطره،،،،،،
ساعت ٩:۳٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٠ بهمن ۱۳۸٧  

وقتی خود را با دیگران موفق تر از خود میسنجم، تمام مشکلات و مصیبت‏هایی که داشتم را فراموش می‏کنم و برای خود نهایت بی‏انصافی به خرج می‏دهم. شاید اگر این کار نمی‏کردم، اکنون جای دیگری بودم که کسی نمیداند بدتر و یا بهتر از این بود.اما وقتی به آنهایی که ناموفق هستند مینگرم تا با خود مقایسه کنم، منصف ترین هستم.انسانها را با اینکه مثلا فلانی از اینجا به آن جا رسید و آن دیگری از همان جا به جای بدی رسید به سادگی مقایسه نکن.تو ظاهر را می‏بینی و نمی‏دانی که در پس پرده هر کدام از اینها برای رسیدن به آن جایی که اکنون هستند چه چیزها که تحمل نکرده اند.مقایسه عادلانه زمانی می‏تواند صورت گیرد که برای هر درد و مشکل و امتیازی که سر راه هر کسی قرار میگیرد عددی قایل شوی و در نهایت با جمع  و تفریق اینها بگویی که چه کسی کار شاقی کرده است و چه کسی کم کاری کرده است.شناخت با خوابیدن به دست نمی آید، از مطالعه حاصل می‏شود. فهم با مطالعه به دست نمی‏آید، از اندیشه حاصل می‏شود. شعور با اندیشه به دست نمی‏آید، از احساس حاصل می‏شود. درک با احساس به دست نمی‏آید، از محیط حاکم (خانواده و جامعه) حاصل می‏شود. انسانیت با یکی از اینها به دست نمی‏آید، از مجموع مطالعه و اندیشه و احساس و محیط حاکم حاصل می‏شود. سخت است انسان بودن.

بلندی سقف آرزوهایت است که بلندی و تندی قدم‏هایت را تعیین می‏کند. از رنگ آسمان آرزوهایت است که رنگ بر روی قلبت نقش می‏بندد. چه خوش که آرزویی داشته باشیم ضروری و یا مقدس در دوردستها، تا کوله برداشته و برای رسیدن به آن راهی شویم. تا روزمان بیهوده شب نشود و شب‏مان در خواب آن آرزو روز گردد. پیش از آنکه بدانیم چیزی در این هستی برای یافتن و فهمیدن وجود ندارد، پیش از آنکه دریابیم فاصله و قدم مفهومی ذهنی است، و پیش از آنکه همه‏ی سقف‏ها از نظر محو شوند.

..........................................................

زیباست، چیزی در صورتش است، چیزی نهان که از آن خبر ندارم و این گیج‏ام می‏کند. برق چشمهایش عقل از هوش می‏برد، کشیدگی گردنش خون را تندتر در رگها جاری می‏کند، وطرح لبها و سفیدی دندان‏هایش قلب‏ات را گرم می‏کند. خود نیز می‏داند که چگونه چند لبخند را چنان بر صورتش بریزد که طبیعی و در عین حال جذاب‏اش کند، به آشفتگی موهایش خیره می‏شوم. به آن زیبایی خیره می‏شوم و مرور می‏کنم یک یک اجزای آن را. این ابروهای زیبایش است، و این هارمونی بین فرم ابروها و حالت چشمهایش. اینجا، همینجا، جایی بین ابرو و چشم چیزی نهفته است. دقیق می‏شوم، چیزی نیست، گویا هاله‏ای بود که اکنون محو شد خشمی بود که اکنون نیست، هاله‏ی جذابیت، اما اکنون تنها ابرو مانده است و چشم. پایین‏تر می‏آیم. فرم دماغ و لبهایش را دقیق می‏شوم. رابطه‏ای بین‏شان نمی‏بینیم، اما همین لبخند، نه خنده، این لبخند که دندانهای کمی درشت و سفیدش را بیرون می‏زند هم گویا چیزی دارد. دقیق می‏شوم، تنها لب است و دندان. به چشمها و ابروها خیره می‏شوم، دوباره به لبها و دندانهایش. قلبم سرد شده است همچون عکسی که بارها نگاهش میکنم عکسی که همراه با هزاران نگاه دیگر جا گذاشت و رفت.

(( واقعیت همیشه آن چیزی نیست که میبینیم ))


کلمات کليدي: لبخند ،کلمات کليدي: نگاه ،کلمات کليدي: واقعیت
 
واقعیت>>>>>
ساعت ٩:۱٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٩ دی ۱۳۸٧  

صدای درون آنگاه به گوش تو خواهد رسید که صداهای بیرون حذف شده باشند. انسانها از بین این همه آوایی که در بیرون در جریان است، یکی را بر حسب شانس و یا کمی، تنها کمی، اندیشه برمی‏گزینند و تا آنجایی که از آن دلسرد نشدند بدان گوش می‏سپارند و راه را بر صداهای دیگر می‏بندند، چرا که هیچ ذهنی قادر به دنبال کردن همزمان دو صدای متفاوت نیست. زان پس، خوشحال از این می‏گردند که در این بی‏صدایی دنیا، صدایی - همچون نوری در تاریکی‏ای - یافتند برای ذهن جستجوگرشان. راجع به آن حرف می‏زنند، بحث می‏کنند و روزها اینچنین به شب‏ می‏رسند. اما اگر تنها قادر بودند، که به چند صدا در یک آن گوش سپارند و یا هیچ صدایی را دنبال نکنند و تنها به آوایی که از مجموع این صداهای درهم و متفاوت ایجاد شده است گوش سپارند، آنگاه درمی‏یافتند صدایی یگانه و ممتاز در این میانه وجود ندارد و این همهمه از انعکاس فریاد درد و نیاز آدمیان بر چاههایی است که در این برهوت برای رسیدن به حیات کنده‏اند. گر می‏توانستند ظاهر را از ذهن زدوده، چشم‏ها را بسته و آوای همهمه را بشنوند، پس از اندکی، خسته از این همه آشوب، خسته از این همه همهمه، صدای درون خود را شنیده و خورشید دورن خویش را کشف می‏کردند.آنگاه دیگر گوش به دیگران نمی سپردند و خود فرمان چرخ زندگی خویش را به دست میگرفتند.آنگاه دیگر روزگار را عامل و بانی ناکامیهایشان نمی دیدند.

و هر زمان که بازی بودن زندگی را فراموش کردم، در پیچ و خم‏های معنی و معنویت حبس شدم، ابرها جلوی خورشید را گرفتند و دل من با بارش باران شروع به باریدن کرد. از زمان و زمانه رنجیدم، و به آن لعن و نفرین فرستادم، مگر زمانی که یکی را از هزاران یافتم که با گریستن من گریست. اما آن زمان که به بازی زندگی برگشتم، با شادی دیگران شاد شدم و با قهرشان جای دیگری را برای بازی گزیدم. شاید که بتوانم روزی به این نتیجه برسم که باید پذیرفت که دنیا دیگر عو ض شده است و دیگر هیچ چیز در جای خودش نیست.

((واقعیت آن چیزی نیست که میبینیم))

AMUMEHRABUN


کلمات کليدي: صداها
 
شاید ها و کاش ها.................
ساعت ۸:٤٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٤ دی ۱۳۸٧  

هر چیزی پایانی دارد و روزی این پایان را باید پذیرفت. انکار آن ما را وابسته‏ به چیزی می‏کند که دیگر وجود ندارد. پایان ایمان به خدا، پایان ایمان به دوستی، ، پایان ایمان به روشنگری، پایان ایمان به اخلاق، پایان ایمان به حقیقت، پایان ایمان به خورشید، پایان ایمان به آدمی، و پایان ایمان به هستی ویا پایان ایمان به عشق ولی هیچ گاه نمیتوان بعضی از این پایان ها را در زندگی پذیزفت با انکه میدانیم پایان یافته ولی نمی توان قبول کرد.ولی گاهی حقیقت واقعا تلخ است گاهی حقیقت را باید چشید تا شیرینی حقایق دیگر آشکار گردد. گاهی باید اندیشید و واقعیت را قبول کرد شاید گاهی پذیرفتن حقیقت تلخ خیلی از چیزها را روشن کند شاید که بتوان پی برد که بسیاری از حوادث پیرامون دروغی بیش نیست . شاید که بتوان پی برد که زمانه شرایط را به گونه ای جلوه نموده که هر نگاهی معنایی و هر لبخندی نگاهی دیگر در پشت دارد شاید که دیگر بسیاری از چیزها معنایی ندارد ،عشق ، محبت ، زندگی،وفا، مهربانی و بسیار چیزهایی دیگر مدتهاست که دیگر معنایی ندارد فقط حرف و رنگش باقیست که انهم زوال پذیر است. گاهی اوقات نظر یا مطلبی را میگوییم که امکان دارد حتی در عرض یک ساعت نظری خلاف نظر قبلی خود بدهیم و یا در مدت کمتر از این زمان، احساسی کاملا متناقض با احساس قبلی خود داشته باشیم. دانشی نداریم که بر روی آن نظری و یا ایده‏ای ثابت و نامتغیر بنا نهیم. همه‏ی پدیده‏ها درگیر یکدیگر هستند و چیزی مجرد در این دنیا وجود ندارد. ایمان ما، افکار ما، احساس ما، باور ما تابع مکان و زمان ماست. از این روست که می‏گویم:

سکوت است که تناقض را محو می‏کند و تاریکی است که بر روی تضادها پرده می‏کشد. همانا چیزی حقیقت مطلق است که عاری از تناقض و تضاد باشد. پس هر آنچه که برهوش و جان می‏نشیند، بواسطه‏ی متغیر بودن‏اش با زمان و مکان، چیزی غیر از حقیقت است.

 عشق‏هایی هستند که در غنچه‏گی می‏مانند و هیچ‏‏گاه شکوفا نمی‏شوند. تمنای دو تن‏ هستند برای پیوستن، به زمانی که دیوار بلند شیشه‏ای بین آنهاست. هر دو، نشستن و نگریستن از دو سوی دیوار را صمیمی‏تر می‏یابند از پریدن و در آغوش گرفتن هم. نه کلامی از دوستی بر زبان می‏آید و نه لبخندی نشانه‏ی آن بر لب نقش می‏بندد. تنها در عمق نگاه‏ هم احساس دیگری را نسبت به خود می‏فهمند. از این سکوت، از این بی‏حرفی‏، از این فاصله، از این انتظار بیشتر گرم می‏شوند تا از گفتن و شنیدن کلام دوستت دارم. چه، زیبایی غنچه‏‏ای که تمنای شکوفا شدن دارد، بیشتر از گلی‏ست که در نهایت پژمرده شده و پرپر می‏شود.

کاش که غنچه هیچ گاه باز نمیشد و زیبایی و دلارامی خود را به زیبایی موقتی گل بودن و در نهایت فدا شدن نمیبخشید. آنگاه دیگر ملالی نبود. .کاش که سخنان آدمیان برآمده از دل می بود. تا دیگر زبان و چشم مجری به دام انداختن نبودند.کاش که آدمی خود را متولی تقدیر نمی نامید .کاش که حلوایمان را قبل از صبر برایمان درست نمیکردند.کاش که ادمی هیچ گاه عظمت خود را به نگاهی نمی فروخت و اسیر خشم نگاهی زیبا نمیشد.

.شاید که گاهی حتی یک SMS خالی نشان از هزاران حرف ناگفته باشد شاید که تخلیله یک دل ویران شده باشد. همیشه فراموش شدگان فراموش کننده گان نیستند.شاید که آوایی نداشته باشند ولی گاهی اعماق قلبها نشان از چیز دیگری دارد. باید شکافت و دید.

 

ای وای بر اسیری کز یاد رفته باشد

در دام مانده باشد صیاد رفته باشد


کلمات کليدي: شاید ،کلمات کليدي: کاش
 
شخصیت مبهم
ساعت ٧:٥۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳ آذر ۱۳۸٧  

تا بدان زمان که تکلیف خود را با خود روشن نکرده‏ای چگونه میخواهی تکلیف دیگران با تو روشن شود؟ باید ابتدا تصویر آن چیزی که می‏خواهی را به دقت در ذهنت رسم کنی، بعد به دنبال آن بگردی. با تصویر مبهم در ذهن در میان همهمه این دنیا  سرگردان خواهی شد و عاقبت به چیزی دست خواهی یافت جز آن چیزی  که در ذهن‏ات نقش بسته است. دوباره هراسان خواهی شد و دوباره عمری را برای آنچه که در ذهن‏ات تصور کرده ای  صرف خواهی کرد. فایده‏ای نخواهد داشت چرا که ذهنت و دلت نمی‏دانند دقیقا چه می‏خواهند، تصویر مات است نه شفاف. پس عاقبت او را و خود را خواهی رنجاند و در این میان عمر را به تباهی صرف خواهی کرد. ابتدا بدان چه و که را چگونه و در چه قالبی می‏طلبی. شاید همانی  که به میهمانیت آمده بود و دفع‏اش کردی، همانی بود که سالهای بعد، همه عمر، به دنبالش خواهی دوید بی‏آنکه دیگر شانسی برای پیدا کردن‏اش داشته باشی.

‏ولی این را میدانم که همین‏جا بود. شکی ندارم که در این فاصله از آن گلی که اکنون دیگر پژمرده شده است ایستاده بود. صورتش کمی به سمت راست بود و چشمانش به سمت من. در عمق چشمانش اما چیزی بود که در آن زمان سر در نمی‏آوردم ولی میدانم که خشمی زیبا بود. به هر حال، آن زمان با هر آنچه که بود خوش بودم. موهای ........... خنده‏هایش را گل هم داشت می‏شنید، گرچه اکنون پژمرده است، اما من خیره به چشمهانش بودم. چشمهایش در این دو نقطه قرار داشت اما پشت آن دنیای غریبی بود که از آن در آن زمان سر درنمی‏آوردم، گرچه اکنون سر درمی‏آورم. نگاهم می کرد. لبهایش در خندیدن باز می‏شد و نفس‏هایش تا اینجا جریان داشت. چگونه آخر روم وقتی که هنوز بوی تنش را از اینجا می‏شنوم. باور کنید همین‏جا بود.

در همین جایی که روزهاست نشسته‏ام و خیره شده‏ام.

شخصیت مبهم


کلمات کليدي: خنده ،کلمات کليدي: تصویر ،کلمات کليدي: دلم گرفته
 
مرگ بی صدا..........
ساعت ٥:٢٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢ آبان ۱۳۸٧  

معشوق تا بدان زمان معشوق بود که سئوالی بود بی‏پاسخ، و عاشق تا بدان زمان عاشق که به جستجوی پاسخ رفت.

ترفند‌ش کارساز بود. دخترک دوباره آمد و روبرویش ایستاد.. معلوم بود که کلافه است، همین کلافه‌گی‌اش او را هم کلافه کرده بود و میخواست کمی او را معطل کند ولی نمیشد هر آن ممکن بود که همه چیز به هم ریخته شود. بی‌آنکه دخترک متوجه شود به سرعت آخرین قسمت تصویر را در ذهن خویش حک کرد، آنگاه با اشاره به دخترک فهماند که می‌تواند برود. دخترک خوشحال از رها شدن از این کلافه‌گی کیفش را برداشت و با شتاب رفت. دیگر آهی نداشت. حال می توانست همه‌ی عمر را با تصویر دخترک برابر چشمانش به سر کند.و تماشاگر غنچه های  بی برگی باشد که هیچ گاه باز نخواهند شد مثل همیشه چشمان دخترک خشمی زیبا در خود داشت و او می‌دانست که تصویر دخترک از خود او مهربان‌تر بود. 

تنها در تنهایی خود است که به آنچه که هستیم و آنچه که از زندگی می‌طلبیم پی می‌بریم. بودن ِدر جمع ما را با نیازها و خوشی‌های جمع درگیر می‌کند و ما را در دو راهی خویش و جمع آواره رها می‌سازد. تنها در تنهایی خود است که فارغ از حرف و حدیث دیگران، به صدای دل خود گوش می‌دهیم و تمام توان خود را برای راضی کردن دل بکار میگیریم برای آواره نبودن در این دنیا، ابتدا باید در تنهایی خود، عطر آغوش دلبر خیالی‌مان را ببوییم تا  زمان گشوده گشتن آغوش‌ها، در میان آغوش گیج و سردرگم نباشیم. تا زمانی که ندانیم از این دنیا چه می‌خواهیم، لباسی تن معشوقمان نمی‌دوزیم و ناچار هر کسی را با هر لباسی می‌پذیریم.

سرشارم از زندگی، از افتادن و برخاستن، از دوستی، از مهر، از عشق. چه باک که روزهای سرد و تاریک در انتظارم خواهد بود، چه باک که تنهایی و سکوت به انتظارم نشسته است، تا آنجایی که می‌توانم دوست خواهم داشت. بی‌خیال اندیشیدن به چیزهایی که وقوع‌شان به اما و اگر وابسته است. تا آنجایی که می‌توانم مهر خواهم ورزید چرا که در مهر ورزیدن خویشتن را گرم‌تر می‌یابم. بی‌خیال اندیشین به نتیجه و سرانجام‌اش. تا آنجایی که می‌توانم عشق خواهم ورزید ولی عاشق نخواهم شد چرا که عشق خونم را سریعتر به جریان می‌اندازد و لی عاشق شدن خونم را لخته میکند تا آنجا که میتوانم بذر نیکی و خوشدلی را میکارم شاید که روزی درختی پرشاخ وبرگ و پربار شود برای نشستن عاشقی زیر آن . عاشقی که صبرش را قربانی دردش و عشقش را قربانی جبرش نکند..بی‌خیال اندیشیدن به نتیجه و سرانجام‌اش. بازمیگردم به روزهای دور خوب.به آن روزها که دلی شکسته نمیشد و غروری در زیر پا له نمیگشت.روزهایی که عشق انسانها از خود انسانها گرامی تر و محترم تر بودنند. روزهایی که عشق را با زندگی جمع می بستند نه زندگی را باعشق.خیالم را با خود دارم.هرچند با واقعیات زندگی میکنم ولی خیالم را نیزدوست دارم . خیالی که زمانی برایم جزئی از واقعیت و آینده بود ولی اکنون خیالی بیش نیست.

گاهی هیچ‌کس مقصر نیست. تنها زمانه است که سر ناسازگاری دارد.البته نه زمانه ای  که از روی اجبار باشد.زمانه ای که خود از ابتدا قبول  کرده ایم.مسیری که برایمان تعیین میکنند.و ما نیز ناچار به اطاعت و تسلیم گشته ایم آنگاه تنها باید نشست، و تکلیف زمانه را به زمان واگذاشت. گرچه در این میان دلی شکسته می‌شود،‌ اشکی ریخته می‌شود،احساسات و عشقی زیر پا له میشود،تلاش و کوششی به هدر میرود ثمره تلاشی که برای هدفت بود به باد میرود،شخصیتت خرد میشود و تورا به آنچه که همیشه ازآن گریزان بوده ای می پندارند.و ویران کننده به هدفش میرسد چون قبل از آنکه صبور باشی نا امید بودی و قبل از آنکه قوی باشی ضعیف. و تو ویران میکنی،شاید بدون آنکه خواسته باشی...........

 

 


 
و چه زیبا شناختی!!!!!
ساعت ٧:٤۱ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٠ مهر ۱۳۸٧  

سر به زیر انداخته بود و در هوای چیزی که در ذهنش می‌گذشت روان بود. به دری رسید که باید از آن می‌گذشت تا به شهر خیالی ‌اش برسد. اما در کوچکتر از اندازه بدنش  بود. شروع کرد به کندن لباس‌هایش اما باز امکان عبور نبود. دستهایش را زد، پاهایش را کوتاه کرد و با تنی خونین به سختی از در گذشت. چون به آن طرف در رسید، سرش را چرخاند تا اطراف را بنگرد. از آن دورها دروازه‌ ی بزرگی خارج از این شهر دید که کمی دورتر قرار داشت و به شهری دیگر ختم می‌شد که با شهری که وی اکنون بدان رسیده بود فرق چندانی نداشت. با خود اندیشید که آیا زیستن در این شهر، بدون پایی برای دویدن و دستی برای ساختن ارزش دارد و یا زیستن در شهری دیگر با اندامی سالم، که میتوان هر چیزی را دوست داشت.

بر عشق لعنتی فرستاد که چشم‌ها را کور می‌کند و دست و پای آدمی را از وی می‌ستاند اما بدون آن نیز زیستن لذتی ندارد. چون واقعاً زندگی بدون عشق هم معنایی نداشت. آیا همه ‌ی زندگی افتادن و برخواستن نبود؟ بزرگ شدن و کوچک گشتن؟ از دست دادن و تلاش برای به دست آوردن؟

بی‌ خیال ‌دست و پایش شد و سعی کرد لباسی برای تنش بیابد تا نزد این و آن برهنه دیده نشود!

واقعیت تلخ این است که هیچ چیز نمی‌تواند در چشم و جسم و روح ما برای همیشه زیبا باقی بماند. فراق زاینده ‌تر از وصل است و ناله مانده‌ گارتر از خنده.

گاهی می بینی که همه چیز مسخره و بی معنی شده است و از زیستن چیزی جز تکرار شب و روز عایدت نمی شود. مانند اینکه زیر دوش آب ایستاده باشی و هر یک دقیقه یک قطره آب روی سرت بچکد؛ دیوانه کننده است.

در این حال باید بدانی که در جای اشتباهی قرار گرفته ای و سهم تو از این گستره ی دنیا چیزی بیشتر از یک اتاقک کوچک و محصور نیست. باید به آرامی در را باز کنی - سرت را خشک کردی نکردی، لباس پوشیدی نپوشیدی، مهم نیست - و بروی تا جای دیگری را پیدا کنی. جایی که از شب و روز چیزی بیشتر از تکرار عایدت میشود و زندگی مجبور است که صورتک مسخره اش را از چهره براندازد.

برای لحظه‌ای کوتاه می‌آید، گلویمان را فشار می‌دهد، آهی در سینه تولید می‌کند و می‌رود. عادت کرده ‌ایم به تحمل دردها، به تحمل کمبودها، به تحمل ناملایمتی ‌ها یی که با ما زندگی می‌کنند، به تحمل فراق و به تحمل خفه ‌گی‌های زود گذر. چشم‌ ها یمان را برای لحظه‌ای از هم می دزدیم، به دوردستها می‌نگریم، با آهی همه را به دور ریخته و دوباره خنده بر لب به یکدیگر خیره می‌شویم. چیزی در درون ما را به جلو میبرد تا با وجود همه‌ ی این نبودها به زندگی ادامه دهیم. چیزی از جنس فراموشی، چیزی از جنس بی ‌خیالی، چیزی که هیچ گاه نمی‌دانیم چیست اما می‌دانیم در درون ما وجود دارد و ما را به فردا امیدوار می‌کند. چیزی از جنس خود زندگی که برای لحظه ‌ای گلویمان را می‌فشارد، بعد دستمان را می‌گیرد و ما را کشان کشان با خود می ‌برد تا باز با دیدن گلی به زیستن امیدوار باشیم و در مقابل خفه گی آینده مقاوم ‌تر. ما با همه‌ ی این دردها عاشق زندگی هستیم برای همین می‌توانیم این همه را تحمل کنیم.

قرار گرفتن در شرایط متفاوت است که ما را از همدیگر متمایز می‌کند.

قرار گرفتن در شرایط سخت است که به جسم و روح ما شکلی خاص می‌بخشد واستعدادها و ضعف ‌هایمان را آشکار می سازد.

همیشه پس از شرایط سخت، انسان تازه ‌ای از درون ما زاده می‌شود. انسانی که بیشتر و بیشتر سفت ‌تر و سخت ‌تر می شود و بیشتر و بیشتر استوار در مقابل مشکلات زندگی آنگاه دیگر از مشکلات فراری نمی شویم و به دنبال بهانه ای برای سرپوش گذاشتن بر ضعفمان در برابر مشکلات نمیگردیم.

در دنیایی که خود ماندگار نیستیم به دنبال چیزهای می گردیم که ماندگار باشند تا بتوانیم بر آنها تکیه کنیم و دوست اش داشته باشیم. با این کار رنگ شادی و زیبایی را که تنها در پدیده های گذرا وجود دارد از زندگی حذف می کنیم.گاهی  اوقات برای درک چیزی باید تمام عوامل را در نظر گرفت گاهی باید تمام شرایط را سنجید.گاهی باید سوال کرد گاهی باید شنید و گاهی باید عمل کرد.اینها عواملی هستند که شناخت را به وجود می آورند. به امید روزی که ما انسانها همدیگر را به درستی بشناسیم.

برگشت ولی>>>..s..>>>..s..<<<..s..<<<


کلمات کليدي: تلخ ،کلمات کليدي: واقعیت ،کلمات کليدي: شناخت
 
روزهایی بی معنی........
ساعت ۸:٥۳ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٢ مهر ۱۳۸٧  

آدمی پا به این دنیا می نهد بدون آنکه تجربه ای از واقعیات آن داشته باشد. اطرافیانش دستش را می گیرند و در اطاقهای عمومی را یک به یک برای او باز می کنند اما اطاق هایی که چیزی در آن پنهان کرده اند را از وی مخفی نگه می دارند. روزها باید بگذرد تا او بفهمد که قسمتی از زندگی باید جایی در همین نزدیکی ها پنهان شده باشد، قمستی که از وی دریغ داشته شد شاید روزی حس کند که قسمتی از زندگی باید جایی در همین نزدیکی ها پنهان شده باشد. برخیزد و به جستجوی آن قسمت پنهان شده بپردازد.

در گیجی غیر قابل توصیفی سیر می‌کنم. چهره‌ی تازه ‌ای از زندگی در برابر چشمانم خودنمایی می‌کند و مرا به بازی می‌طلبد. از بیرون گود پیداست که تا مدتی طولانی حریف این یکی نخواهم شد و به زمین خواهم خورد اما چه باک که سرتاسر زندگی بازی است و اگر وارد این نشوم در قلعه‌ی غیرقابل نفوذ خود همچنان برای خود فرمانروایی خواهم کرد و به زندگی یکنواخت ادامه خواهم داد.

گاهی به زمین خوردن و باختن لذتبخش است. دیدن حریف که چگونه قهقهه‌ی پیروزی و شادمانی سر می‌دهد و تو که در چشمانش موجود حقیری بیش نیستی. گاهی باید باخت تا فهمید که چگونه باید از پیروزی لذت برد. دوره‌ی گذار را طی می‌کنم و لباس عوض می‌کنم. گرچه هیچ فرقی نمی‌کند که چه لباسی بر تن کرده باشم. هدف تنها به خاک سپردن زمان است که اینچنین بر شانه‌هایم سنگینی می‌کند.

ما عوض نشده‌ایم. اگر نقابی بر چهره‌مان می‌بینی از آن روست که سرخی سیلی زمانه را از دیگران بپوشانیم. اگر که برقی در چشمانمان نمی‌بینی از آن روست که از آنها برای یافتن آنچه که دلخواهمان بود شب و روز کار کشیدیم . ما عوض نشده‌ایم، ما تنها جای زخم‌هایمان را با پارچه‌‌ای پوشانیده‌‌ایم تا دوباره برخیزیم؛ به همین خاطر است که سلانه راه می‌رویم. ما همواره نام کسی که در خواب‌هایمان بود را فریاد کردیم تا در بیداری با او زندگی کنیم؛ از این روست که صدایمان خشک و خشن گشته است. ما عوض نشده‌ایم بلکه تنها دست به هر خس و خاشاکی بردیم تا دست دوستی را بیابیم و با گرمی‌اش بدانیم که زنده‌ایم؛ پینه‌ی دستانمان نشانه‌ی تلاش‌ا‌ند و ناکامی‌ پس آن. ما همانیم که در کودکی ‌ بودیم: با صورتی ساده، با پاهایی چالاک، با دستانی نرم، با چشمانی پر از برق و با قلبی از رنگهای سبز و آبی و سرخ. ما همان انسانی هستیم که در این برهوت همواره به دنبال سایه ‌ای ابدی برای برآسودن گشته است، و حال اگر به سایه‌ی هر درختی بی‌ تفاوت شده‌ایم از آن روست که خورشید مان تغییر جهت می‌دهد.

ما عوض نشدیم ما تنها از ترس از دست دادن، بی‌خواسته گشته‌ایم. ما همانیم که بودیم. ما تنها خاکستر گرفتیم و کثیف شدیم. باید کسی ما را بشوید.

اگر دیگر از ته دل نمی‌خندیم، از آن است که اندوهی از زمانه در دلمان نهفته است. اگر سخن نمی‌رانیم، از آن روست که دیگر همه‌ی حرفها را بیهوده یافته‌ایم. و اگر دستی را نمی‌فشاریم، از ترس معلوم شدن پینه‌ی دستان‌مان است. اگر کسی باشد که با تو بخندد خواهی خندید. اگر کسی باشد که حرفهایت رابفهمد تا صبح حرف خواهی زد. اگر کسی باشد که تا آنجایی که تو دوست داری دوستت داشته باشد دوست خواهی داشت و دوباره عشق را باور خواهی کرد.


کلمات کليدي: زندگی ،کلمات کليدي: کودکی ،کلمات کليدي: عوض شدن
 
درد دل!!!!
ساعت ٤:٥٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٤ مهر ۱۳۸٧  

دوری ‌اش چون مرگ نفس می‌ گیرد و آغوشش چون زندگی نفس‌ می‌دهد. ولی رفت و من اکنون مرده ‌ای آغشته به بوی تنش هستم.همه ما‏ تکه‏های سست به هم چسبیده‏ از اندامی هستیم که پیشتر به دست روزگار خرد شده ایم. از این روست که آوای ترانه‏ای، حرفی، بویی، نگاهی، دوباره ما را از هم می‏پاشد.

شکست آنگاه جان می‏گیرد که تحقیر می‏شود و پیروزی آنگاه به دست می‏آید که تکریم. اما سرنوشت مبارزه‏ بین «ترس از شکست» و «عشق به پیروزی»  را میزان دیوانگی تعیین می‏کند؛ دیوانگیی که زیربنای ترس و عشق است

تصمیم بگیر: یا رود بشو، یا دریا، یا سنگ شو، یا هوا، یا گل شو، یا درخت و یا خار. هر کدام که باشی فرقی نمی‌کند چرا که هر کدام از آنها خواهان خود را دارند. تنها یکی از آنها شو، تا هویت معنی شود. کسی که گاهی سنگ است، گاهی آب، گاهی خار است، گاهی گل، هویتی ندارد، وجودی ندارد و هیچ کس او را به میهمانی خویش نمی‌خواند. . گذشته را به حال خود رها می کنی تا آسوده خیال آینده را لمس کنی. اما گذشته در خون توست. در شناسنامه ی توست. بر پیشانی ات نقش بسته است. دست تو نیست که بی خیال اش شوی. مانند باری ست بر دوش ات که قدم هایت را سست تر و سست تر می کند. جایی دیگر حس می کنی که زانوان ات توان نگه داشتن تو را ندارند. به بن بست خورده ای. از آینده ناامید می شوی و باز در گذشته ها زندگی می کنی.نه از میان برگهای کتابها، نه از درون جعبه‏های الکترونیکی، نه از میان کلام مردم، و نه از آسمان، چیزی ظاهر نخواهد شد که تو را به خویشتن برساند و حقیقت مورد تبع‏ات را بر تو ارزانی دارد. حقیقت مجموعه‏ی همین چیزهایی هست که در اطراف ما جریان دارند.آغاز و انجام را می توان به شروع حس عاشقی و وصل نیز ربط داد. بعد از وصل همه چیز عادی می شود و تازه آنوقت از خود می پرسیم که آیا واقعا حسی وجود داشته است. در مسائل فلسفی نیز کمابیش جریان به همین منوال است. نمی دانیم منشا سئوال از کجاست و نمی دانیم که به دنبال چه جوابی هستیم. تنها سئوال می کنیم و بعد جستجو. و مسلما در زندگی روزمره نیز وضع متفاوتی نیست. بیشتر عمر ما در فاصله ی بین آغاز و انجام سیر می شود اما کسی نیست که فاصله را  که اکثر دقایق عمرمان را اشغال کرده است جدی بیانگارد و بپذیرد.

یکی هدفی برمی‌گزیند و به سمت آن راه می‌افتد. چیزی در نظرش سنگ جلوه می‌کند، از راه برمی‌دارد و به دوردستها پرت می‌کند. چیزی در نظرش خار می‌آید، با دشنه از ریشه جدا می‌کند و می‌سوزاند. او برای رسیدن به آن هدف، هر چیزی که سد راه رسیدن به هدف است را یا دستکاری می‌کند و یا نابود می‌کند.

آن یکی هدفی برنمی‌گزیند و در همین حوالی پرسه می‌زند. صدای گنجشک از درخت حیاط‌ش می‌شنود، دمی به آن گوش می‌سپارد و برایش اندکی دانه می‌ریزد. آبپاش برمی‌دارد و گلهای کوچک باغچه‌شان را سیراب می‌کند، بویشان می‌کند و مست می‌شود. او نه سنگ پرت می‌کند و نه دشنه‌ای با خود حمل می‌کند.

پسر کرد


کلمات کليدي: تنهایی ،کلمات کليدي: هدف ،کلمات کليدي: تصمیم ،کلمات کليدي: پسر کرد
 
دلم گرفته
ساعت ۸:٤٦ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٩ شهریور ۱۳۸٧  

دلم گرفته
 دلم عجیب گرفته است ...
 تمام راه به یک چیز فکر می کردم 
 و رنگ دامنه ها هوش از سرم می برد
 خطوط جاده در اندوه دشت ها گم بود
چه دره های عجیبی 
 و اسب ‚ یادت هست
سپید بود
 و مثل واژه پاکی ‚ سکوت سبز چمنزار را چرا می کرد ؟
 و بعد غربت رنگین قریه های سر راه
و بعد تونل ها 
 دلم گرفته
 دلم عجیب گرفته است
 و هیچ چیز
نه این دقایق خوشبو که روی شاخه نارنج می شود خاموش
 نه این صداقت حرفی که در سکوت میان دو برگ این گل شب بوست
نه هیچ چیز مرا از هجوم خالی اطراف
نمی رهاند !!
  و فکر میکنم
 که این ترنم موزون حزن تا به ابد
شنیده خواهد شد
نگاه مرد مسافر به روی میز افتاد
 چه سیبهای قشنگی
 حیات نشئه تنهایی است 
 و میزبان پرسید
قشنگ یعنی چه ؟
قشنگ یعنی تعبیر عاشقانه اشکال !

و عشق تنها عشق
ترا به گرمی یک سیب می کند مانوس...
و عشق تنها عشق
 مرا به وسعت اندوه زندگی ها برد ...
مرا رساند به امکان یک پرنده شدن..........
و نوشداروی اندوه ؟
 صدای خالص اکسیر می دهد این نوش
و حال شب شده بود
 چراغ روشن بود
 و چای می خوردند
 چرا گرفته دلت مثل آنکه تنهایی؟!
 چه قدر هم تنها !!

 خیال می کنم
 دچار آن رگ پنهان رنگ ها هستی .......
دچار یعنی
..........عاشق!!!!
و فکر کن که چه تنهاست ،
 اگر که ماهی کوچک دچار آبی دریای بیکران باشد.........
و چه فکر نازک غمناکی
و غم تبسم پوشیده نگاه گیاه است
 و غم اشاره محوی به رد وحدت اشیاست !
خوشا به حال گیاهان که عاشق نورند
و دست منبسط نور روی شانه آنهاست 
نه وصل ممکن نیست
 همیشه فاصله ای هست ............ ..
اگر چه منحنی آب بالش خوبی است
برای خواب دل آویز و ترد نیلوفر
همیشه فاصله ای هست ............ 

 دچار باید بود
 وگرنه زمزمه حیرت میان دو حرف
 حرام خواهد شد !
و عشق
سفر به روشنی اهتراز خلوت اشیاست..
 و عشق
صدای فاصله هاست
صدای فاصله هایی که غرق ابهامند ...
نه
صدای فاصله هایی که مثل نقره تمیزند !
و با شنیدن یک هیچ می شوند کدر ....
همیشه عاشق تنهاست ............ ......... ....
 و دست عاشق در دست ترد ثانیه هاست ...
 و او و ثانیه ها می روند آن طرف روز
و او و ثانیه ها روی نور می خوابند 
  و او و ثانیه ها بهترین کتاب جهان را
به آب می بخشند ..
  و خوب می دانند
 که هیچ ماهی هرگز
هزار و یک گره رودخانه را نگشود !
 و نیمه شب ها با زورق قدیمی اشراق
 در آب های هدایت روانه می گردند
و تا تجلی اعجاب پیش می رانند
  هوای حرف تو آدم را
عبور می دهد از کوچه باغ های حکایات
و در عروق چنین لحن
چه خون تازه محزونی!

حیاط روشن بود
و باد می آمد
اتاق خلوت پاکی است
 برای فکر چه ابعاد ساده ای دارد
 دلم عجیب گرفته است
خیال خواب ندارم............ .....

(سهراب سپهری)


کلمات کليدي: دلم گرفته ،کلمات کليدي: رفتی
 
ارزش انسان
ساعت ٤:٥٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٧ شهریور ۱۳۸٧  

 

دشتها آلوده ست
در لجنزار گل لاله نخواهد رویید
در هوای عفن آواز پرستو به چه کارت آید ؟
فکر نان باید کرد
و هوایی که در آن
 نفسی تازه کنیم
گل گندم خوب است
گل خوبی زیباست
ای دریغا که همه مزرعه دلها را
علف هرزه کین پوشانده ست
هیچکس فکر نکرد
که در آبادی ویران شده دیگر نان نیست
و همه مردم شهر
 بانگ برداشته اند
که چرا سیمان نیست
 و کسی فکر نکرد
که چرا ایمان نیست
و زمانی شده است
که به غیر از انسان
 هیچ چیز ارزان نیست

(حمید مصدق)

 

 

 


کلمات کليدي: ایمان ،کلمات کليدي: انسان ،کلمات کليدي: ارزش انسان
 
شناخت
ساعت ٥:۳٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳ شهریور ۱۳۸٧  

پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید. عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند.

پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند: “باید ازت عکسبرداری بشه تا جائی از بدنت آسیب و شکستگی ندیده باشه”

پیرمرد غمگین شد، گفت عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست.

پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند.

زنم در خانه سالمندان است. هر صبح آنجا می روم و صبحانه را با او می خورم. نمی خواهم دیرشود!

پرستاری به او گفت: خودمان به او خبر می دهیم.

پیرمرد با اندوه گفت: خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد. چیزی را متوجه نخواهد شد! حتی مرا هم نمی شناسد!

پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می رود.

پیرمرد با صدایی گرفته گفت: اما من که می دانم او چه کسی است…!

 

 اگه یه کم فکر کنیم از این داستان میتونیم خیلی چیز ها یاد بگیریم.

 

گاهی اوقات تو زندگی چیزهایی پیش میاد که هیچ توضیحی براشون نیست. گاهی  آدما نمیتونن حوادثی رو که پیش میان بتونن توجیه کنن. ولی این هیچ وقت دلیل بر واقعی نبودن این اتفاقات نیست. ما آدما  همیشه عادت کردیم که برای هر کاری یه دلیلی داشته باشیم و همیشه دلیلی هم وجود داره ولی اشکال کار اینجاست که شاید این دلیل برای ما شناخته شده نباشه و یا شاید هم ذهن آدمی نتونه اونو درک کنه. بهرحال ما آدما با توجه به شناختی که از همدیگه داریم باید بتونیم علت حوادث رو برای خودمون توجیه کنیم. ممکنه هیچ وقت نتونیم حرف کسی رو که قبلا ازش دروغ شنیدیم باور کنیم. ممکنه برامون قابل قبول نباشه که قسم کسی رو که به هیچ چیز اعتقاد نداره باور کنیم. ولی باید همیشه اینو به یاد داشته باشیم که آدم ها رو همیشه بر اساس رفتار و سوابقشون قبول دارن. یادمون باشه هیچ وقت نباید آدم هارو با همدیگه مقایسه کرد . سعی کنیم همیشه نکات مثبت رو تو خاطمون بزرگ کنیم و منفی ها رو کوچیک جلوه کنیم . سعی کنیم همیشه آدم هارو مثبت فرض کنیم ، راستگو فرض کنیم،درستکار فرض کنیم مگر اینکه خلافش برامون ثابت شده باشه، مطمئن باشید واقعیات همیشه اون چیزی نیست که میبینیم گاهی ظواهر و شنیده ها نمیتونه اصل یه مطلب رو برامون مشخص کنه گاهی باید خیلی سعی کنیم که بتونیم واقعیت چیزی رو درک کنیم .و آخر اینکه

هیچ وقت احساس خودمون رو برتر از هر چیزی ندونیم  اول بپرسیم بعد بشناسیم بعد تصمیم بگیریم .

 

 

سه چیز در زندگی هیچگاه باز نمی گردند: زمان، کلمات و موقعیت ها.

سه چیز درزندگی هیچگاه نباید از دست بروند: آرامش، امید و صداقت.

 

 

 


کلمات کليدي: شناخت ،کلمات کليدي: تصمیم ،کلمات کليدي: حدیث عشق
 
درد دوری
ساعت ٥:٠٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٦ شهریور ۱۳۸٧  

یادمه قدیما وقتی میرفتم مسافرت دلم تنگ میشد همون که ار خونه های شهر فاصله میگرفتم و وقتی پشت سرم رو نگاه میکردم  حسابی دلم یگرفت.وقتی هم که مقصد میرسیدم دلم  آروم و قرار نداشت همش تو فکر بودم که الان اونجا چه خبره .اینجا چه خبره . خلاصه همش دلواپسی و نگرانی، در نهایت لذت نبردن از مسافرت!!! از اون موقع یاد گرفتم وقتی جایی میرم خاطرات و احساسات رو هم با خودم ببرم. یاد گرفتم بدون یاد و خاطره هام جایی نرم . یاد گرفتم هر جا که باشم اونام با من هستن. یاد گرفتم  تو مواقع ضروری محیط رو با خودم هماهنگ کنم . الان دیگه اون مشکل رو ندارم چون همیشه و همه جا اونایی که باید باشن اونایی واونایی که باید به فکرشون باشم هستن.ولی تو این همه مدت یه چیز یادم نبود یا شاید اصلا بهش فکر نکرده بودم اگه یه روز اونایی رو که دوستشون دارم برن چیکار کنم؟اصلا فکر اینجا شو نکرده بودم. خیلی تو فکرم شاید نتونم تحمل کنم . شاید دلم اونقدر بزرگ نباشه که بتونم تحمل کنم.دیشب رفتم تو فکرش ولی به نتیجه ای نرسیدم فقط یه خواب دیدم:

(((له سه ر چیادا بوم وه کو په له وره ک وا له سه ر ام  شاخ بو شاخ افره ت به لام هیچی ده س ناکوه ت به هه ر لایک اچه تا کو بتوانه  خبره ک به گره بو دلی. به لام به  داخوه  په له ور بالی هه یه و من به با لم . من فقط دلم هه یه . ها تی بو لام به لام نه تم دی  سرت له خوار بو دلم نه هات بلیم  سه رو به رزو که  به ت بینم . فقط وتو اروم. دلم گیرا وکو جاران نه م توانی چته کی تر بلیم. وتم برو چون حض و خوشیت له چونه. برو با به خوشی تو ه منیش خوش بم. قسم له سر اوه که له دنیاس هر وقت اوینم خوشته وکو اوه که تواوی دنیایان پم داوه.پیم وت برو برو خوشت به ی. لیوی بو به که نین هه ر اوه مه بو به س بو. چاوانم پر بون له فرمیسک نازانم بوچی و ه له وک و هوری بهاری اگریام  نازانم چنده گریام تا اوکه خه ور بوم.))) از خواب که پریدم دیدم هنوز خیلی مونده که بتونم به این هم عادت کنم . راستی که غم تنهایی یه دل خیلی بزرگ میخواد اونقدر که بتونی تموم تنهایی هات رو بریزی توش. شاید هیچ وقت درک نکنی که اگه تموم آرزوت این باشه که اونی رو که دوسش داری همیشه خوشحال ببینی یعنی چی؟شاید هیچ وقت درک نکنی که وقتی یه دل حاضره برای اینکه یه دل دیگه شاد باشه همیشه افسرده باشه یعنی چی؟نمیدونم شاید بعضی از دوریها خیلی چیزها رو مشخص کنه . ولی شاید بهترین کار همون باشه هیچ وقت و هیج جایی یادمون نره که یکی به فکرمونه شاید اگه همیشه یاد و خاطره هامون باهامون باشه تحمل خیلی چیز ها برامون راحت شه.شاید اگه بعضی اوقات خودمون رو جای طرف مقابل میزاشتیم خیلی راحتر میتونستیم تصمیم بگیریم. شاید باید خیلی از اتفاقات بیفته تا مسیر زندگی برامون روشن بشه.

 

((با امید روزی که با هم صادق و یک رنگ  باشیم))

 

 


 
اشتباه و عصبانیت
ساعت ٥:٤۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٧ امرداد ۱۳۸٧  

گاهی اوقات تو زندگی پیش میاد که از یه چیزی کاملا مطمئن هستیم اونقدر که حتی واقعیات رو هم در نظر نمیگیریم.یعنی به چیزی اونقدر باور و اطمینان دریم که حرف همه در نظرمون اشتباهه وتنها و یگانه کسی که درست فکر میکنه خودمونیم. شاید در گذشته بارها پیش اومده باشید که درست فکر کرده باشید ولی الان که فکر میکنید میبینید تنها کسی که اشتباه فکر میکرد خود شما بودید!!! البته این چیز کاملا طبیعیه مغز انسان همیشه برای در ک و فهمیدن شرایط موجود به زمان نیاز داره. تصور کنید شما رو برای انجام کار نکرده ای سرزنش کنند حتی از تون به شدت ناراحت بشن. قاعدتا" فرد مورد نظر وقتی داره شما رو متهم میکنه  از کار ی که میکنه اطمینان کامل داره و هیچ چیزی هم نمیتونه اونو متقاعد کنه که اشتباه میکنه چون در چنین شرایطی مغز توانایی انجام فعالیت در چند حوزه رو نداره. از طرفی مطمئنه و از طرفی همیشه (جز در بعضی از موارد قبلا اثبات شده)امکان اشتباه وجود داره در نتیجه توانایی مغز دراین مواقع کاهش پیدا میکنه. البته این یه چیز ثابت و تغییر پذیر نیست  با یه کم تلاش و تمرین میشه کاری کرد که  همیشه بهترین تصمیم را در بدترین شرایط گرفت. بار ها در مورد فکر مثبت تو این وبلاگ حرف زدم چیزی که اگر ادما میتونستند بهش برسن خیلی کدورت ها ، جدایی ها و مشکلات دیگر پیش نمی اومد. تنها کاری که باید بکنیم اینه که وقتی به چیزی ناراحت کننده ای برخورد میکنیم ابتدا تمام شرایط موجو رو در نظر بگیریم. به طور مثال احساس میکنید که یکی از دوستاتون بهتون دروغ گفته و شما میخوایی با یه تلفن ویا با یه SMS  هرچی دلتون میخواد بهش بگید.حالا ممکنه شما این رو از یکی از دوستای دیگه تون شنیده باشید و یا خودتون اونو از شواهد و شرایط موجود فهمیده باشید ولی در قدم اول هیچ وقت نباید فراموش کرد که ذات انسان برادر اشتباهه و امکان نداره شما همیشه درست فکر کنید. همیشه سعی کنید در مواجهه با چنین شرایطی آرامش خود راحفظ کنید وفکر کنید که این کار از دوست شما بعیده و یا ممکنه شما اشتباه متوجه شده باشید و یا.... خلاصه تمام امکان هایی که دروغ گفتن دوستتون رو منتفی میکنه حتی برای یک بار هم شده در مغزتون مرور کنید. اگر باز هم به نتیجه ای نرسدید هیچ گاه  بدون شنیدن حرف های متهم مورد نظر نقش قاضی را بازی نکنید و حکم را منوط به شنیدن اظهارات متهم کنید.به یاد داشته باشید شما هر چند هم که عصبانی باشید هیچ گاه نمیتوانید کسی را بدون شنیدن حرفهاش متهم کنید چون واقعیت همیشه اون چیزی نیست که ما فکر میکنیم. سعی کنیم هیچ وقت در حالت عصبانیت تصمیمی نگیریم. یادمون باشه ممکنه ما از تصمیمی که گرفتیم و حرفی که زدیم پشیمون بشیم ولی هیچ وقت نتونیم دلی رو که با حرف ها و اشتباهاتمون شکستیم بدست بیاریم.

کنترل خشم و عصّبانیت هنر بزرگیست که باید بدان دست یابیم                                                                                                                                                                                                                                                                    


کلمات کليدي: اشتباه ،کلمات کليدي: عصبانیت ،کلمات کليدي: خشم
 
امه یش بو تو
ساعت ٦:۳٥ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۱ امرداد ۱۳۸٧  

 

 

کانکت

 


کلمات کليدي: دل ،کلمات کليدي: فقط بو تو ،کلمات کليدي: خوشه ویستی
 
برای دل
ساعت ٢:٢۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٠ امرداد ۱۳۸٧  

حتی اگر می توانستم که همه‌ی وجودم را به شکل کلمه درآورم تا تو را به دنیای ذهن خود برده باشم، باز هم قادر به دریافت آنچه که در درونم می‌گذرد نیستی چرا که هر کلمه‌ای که در ذهن من جان می‌گیرد طنینی دیگرگونه در ذهن تو ایجاد می‌کند. دریغا که تو هیچ‌گاه بر آنچه که در درون من می‌گذرد پی نخواهی برد.. بی‌شک هر راهی را که بر می‌گزینی از راههای دیگر باز می‌مانی. پس تعجب‌ات را برمی‌انگیزد دیدن کسانی که یک راه برمی‌گزینند، بدان یقین پیدا می‌کنند، و بدون سر کشیدن به راههای دیگر، همانطور جلو می‌روند. چگونه است که آدمی نمی‌خواهد راههای دیگر را تجربه کند؟ شاید ضعف آدمی‌ست که او را مجبور به ماندن در راهی که از ابتدا شروع کرده است می‌کند. ضعفی که بر آن یقین دارد و می‌داند اگر راه پیموده شده را نیمه رها کند به انتهای راه دیگر نیز نخواهد رسید. اما آیا واقعا آدمی نمی‌داند که برای هیچ راهی انتهایی نیست؟ پس این همه بحث درباره‌‌ی راه یگانه‌ی بهتر و قشنگ‌تر از راههای دیگر بر سر چیست؟ آیا از برای آن نیست که هر کس باز برای زنده ماندن نیاز به فروختن متاع خود دارد، متاعی که گر فروخته نشود، توانایی زیستن بیشتر را برای فرد فراهم نمی‌کند. اما به راستی آن چه چیزی است که آدمیان را با وجود دیدن این همه تکرار و بیهوده‌گی و ارجح نبودن راهی بر دیگری به زیستن بیشتر وامی‌دارد؟ هر چه هست باید چیزی باشد از جنس فراموشی و منگی.آن چیزی که قرنهاست انسان را به زندگی وا میدارد و در پس نا کامیها وشکست ها به جلو میراند.

انسانها می‌روند، انسانها می‌آیند. کسی ایستاده‌ است، بی‌آنکه پلکی زند به چیزی خیره شده‌ است و کسی دوان دوان بدون توجه به اطرافش چیزی را دنبال می‌کند. کسی سر به زانو تکیه داده است، چون سر بلند می‌کند قطره اشکی از چشم‌اش می‌افتد و کسی به گلهای تازه خریده لبخند می‌زند. کسی اما آن میان ایستاده است، گیج ومنگ. نه برای رفتن شوقی دارد و نه به ماندن امیدی. به بقیه خیره شده است و نمی‌داند چه کند. داستان همه‌ی انتظارها در ذهن‌اش تکرار می‌شود. نه می‌تواند برود چون شاید او بیاید و نه می‌تواند بایستد چون شاید او هیچ گاه نیاید.

شاید که هیچ گاه غنچه های یک شاخه گل مصنوعی باز نشود.تا که معلوم شود در درون یک دل پاک و ساده چه میگذرد.

 


کلمات کليدي: دل ،کلمات کليدي: احساس ،کلمات کليدي: غنچه مصنوعی
 
فکر و احساس
ساعت ۸:٠۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٦ امرداد ۱۳۸٧  

شاید!!! برای شما هم این اتفاق افتاده باشه که با یکی از دوستات تو یه جا از این شهر ، مثله کافی شاپ، رستوران، جلوی سینما، توی پارک، امیریه. پارک سپیدار قرار گذاشته باشید که همدیگرو ببینید، مثلاً روز تولدت!!!، سا عت ۵ عصر یه روز هفته  یه یکی از همین جاها!!!، و خوب شما هم مثله همیشه خوشگلو خوشتیپ و با یه عالمه عطرو ادکلن و ژل به سر، حداقل ۱۰ دقیقه قبل از قرار به سرقرار میرسید و به دنبال یه جای خوبو دنج میگردید تا دوستت برسه، خوب دیگه الان تقریباً سا عت ۵ شده و چشم به راهشی منتظرشی، اما هرچقدر انتظار میکشی نمیاد، اولین فکری که میکنی اینه که شاید تو ترافیک نا خواسته گیر افتاده، ولی بعد از چند دقیقه انتظار دوباره فکره جدیدی تو سرت شکل میگیره که ترافیک مگه اینجا تهرانه؟ شاید این قرار واسش بی اهمیت بوده که زود حرکت نکرده!!! بعد از ۲۰ دقیقه حالا دیگه وقتشه که با یه تماس موبایل ازش دلیله دیر اومدنشو بپرسی، اما وااااااااااااای خدای من!!! موبایلشم که خاموشه، یعنی چی شده!!! شاید واسش اتفاقی افتاده که موبایلش خاموشه؟؟؟ خلاصه در همین افکار هستی که گرمای دستیو پشته گردنت احساس میکنی و فوری بر میگردی که میبینی اونی که منتظرش بودی اومده و تا میای با عصبانیت بهش بگی که چرا اینقدر دیر کردی؟؟؟ اون خودش زودتر با یه معذرت خواهی که دیر اومده کادوی تولدتو همراه با یه دسته گل میده و میگه که واسه ی پیدا کردن این دسته گل، کل شهررو زیر پاگذاشته و واسه همین هم دیر شده، و در ضمن شارژه موبایلش هم تموم شده که نتونسته بگه دیرتر میرسه!!!، به هر حال شما بعد از شنیدن صحبتهاش به این قضیه فکر میکنی که چرا اینقدر در مورد دوسته به این مهربونی این همه فکرای بدو ناجور کردی!!!

احساسات ما بستگی به این داره که فکرمون رو متوجه چه چیزی کنیم. و نوع احساسمون به شدت بر عملها و عکس العملهای ما اثر میگذاره، پس بهتره که همیشه همه جوانب را بسنجیم ولی همیشه فکرمون را متوجه بهترین حالتش کنیم

راستی شما، عزیزی که این مطلبو داری میخونی، چرا فکر کردی که اون دوستی که قرار بود بیاد، دختر بوده!!! اتفاقاً پسر بود، ولی خوب شما همون طور که گفتم باید تمرین کنی که همیشه مثبت اندیش باشی و ذهنت رو اینگونه پرورش بدی.

 البته نه فقط شما همه ما

 


کلمات کليدي: دوستی ،کلمات کليدي: کافی نت ،کلمات کليدي: فکر مثبت
 
وباز هم امیدی دوباره
ساعت ۱:٢٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱ امرداد ۱۳۸٧  

 

هیچگاه  نمی‌دانی از جنس چیست تا کنترلش کنی. تنها می‌توانی حس کنی که چیزی در قلبت دارد رشد می‌کند، بزرگ می‌شود و راه نفست را می‌گیرد. آن‌گاه تازه می‌فهمی که دارد وجود‌ش را نیز از وجود تو می‌دزدد. گر قطعش کنی که دورش اندازی، پاره‌ای از وجودت را بریده‌ای، گر رهایش کنی، همچنان تو را آب خواهد کرد. هیچ نمی‌توانی انجام دهی، تنها باید بنشینی و بنگری که سرانجام با تو چه خواهد کرد. چیزهای زیادی است که نه در این صفحه‌ها نوشته می‌شود و نه در جایی بر زبان می‌آید. چیزهایی که تو خود باید بدانها رسیده باشی. حقایقی که چهره‌ی زندگی را برای تو عوض می‌کند طوری که پس از آن چهره‌ی انسانها طور دیگری به تو نمایانده می‌شود. می‌توانی یک سیب را برای سی‌ثانیه جلوی دماغ نگه داری و با دو نفس عمیق عطرش را به درون کشی. کمی مکث کنی. بعد از آن یک گاز برداری و برای بیست ثانیه در دهان نگه داری تا طعم‌اش را دریابی. باز کمی مکث کنی تا جزییات را در ذهن نگه داری. در این پنجاه ثانیه تو سیب را شناخته‌ای. مصرف اضافی آن نه برای عطر و نه برای طعم که از برای سیر کردن شکم است. عشق نیز همینگونه است. زندگی نیز همینگونه است. آن را شناخته‌ایم، گر ادامه می‌دهیم از برای سیر کردن چشم و شکم گرسنه‌مان است.

 

کاش در دنیا بیشتر از چند کلمه وجود نداشت، و هر کلمه زمانی می‌توانست بر لب رانده شود که جسم با ذهن همراه می‌بود. آن‌گاه من چنین دردی که از عجزم برای انتقال آنچه که در درونم می‌گذرد احساس می‌کنم را نداشتم و می‌دیدی که این همه زمان، همه‌ی وجودم، تنها یک کلمه بوده است. آدمی به طبع انسان بودنش همیشه از گذشته خویش حسرت میخورد برای آنچه که انجام نداده است و برای آنچه که آنجام داده است بار ها گفته ام آینده زمانیست برای حسرت خوردن از گذشته.باید فکر کرد و اندیشید. با اندیشه تصمیم گرفت تا حداقل فردا ایمان داشته باشیم که در گذشته تمام توان خود را برای ساختن آینده به کار گرفته ایم. وآنچا اکنون میبینبم حاصلیست از انسان+سرنوشت+محیط.این روزها دلم گرفته برای آنچه اتفاق خواهد افتاد. برای آنچه قرار است آینده ای باشد. احساس میکنم قدرت بیان خود را از دست داده ام قدیما بهتر میتونستم افکار و اندیشه ها یم را بگم.نمییدانم شاید به خاطر دگرگونیست شاید هم به خاط اینست که  مدتهاست که در چنین شرایطی نبوده ام.اما باید اندیشید باید مثبت اندیشید و به آینده امید وار بود به آنچه در پیش رو است و ما هر لحظه برای چند لحظه دیگر تصمیم میگیریم 

آری باید صبور بو د و امید وار

این صبر است که انسان را میسازد و

امید است که انسان را وادار به زندگی میکند.

 

 

 

 

 

 


کلمات کليدي: امید ،کلمات کليدي: صبر ،کلمات کليدي: احساس ،کلمات کليدي: کافی نت کانکت
 
سما
ساعت ٩:٥٦ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٩ تیر ۱۳۸٧  

روزگاری آهنگری  که با وجود رنج های متعدد و بیماری اش عمیقاً به خدا عشق می ورزید. روزی یکی از دوستانش که اعتقادی به خدا نداشت از او پرسید: «تو چگونه می توانی خدایی را که رنج و بیماری نصیبت می کند دوست داشته باشی؟»

آهنگر سر به زیر آورد و گفت:«وقتی که می خواهم وسیله ای آهنی بسازم یک تکه آهن را در کوره قرار می دهم. سپس آن را روی سندان می گذارم و می کوبم تا به شکل دلخواهم درآید. اگر به صورت دلخواهم درآمد می دانم که وسیله مفیدی خواهد بود اگر نه آن را کنار می گذارم. همین موضوع باعث شده است که همیشه به درگاه خداوند دعا کنم که خدایا! مرا در کوره های رنج قرار ده اما کنار نگذار!»

چنانچه هسته باید نخست در دل خاک بشکافد تا راز دلش در آفتاب عریان شود. شما نیز باید رنج، شکافت، را تجربه کنید تا به شکفتن در رسید

جبران خلیل جبران  

 

 


کلمات کليدي: ایمان ،کلمات کليدي: کافی نت کانکت ،کلمات کليدي: کانکت
 
سخن آخر
ساعت ٩:٥٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٧ تیر ۱۳۸٧  

برای قضاوت صحیح راجع به هر قضیه‌ای، باید شرایط حاکم بر آن قضیه را نیز در نظر گرفت. واقعیت هر چیزی ریشه در زمان وقوع  آن چیز دارد و سخن گفتن از حادثه ای   پس از مدتها که احساسات و به تبع آن منطق ما دستخوش تغییر شده است بدون در نظر گرفتن شرایط حاکم بر آن عقیم می‌نماید. درد آدما از آنجا شروع مشه که خیال می‌کنند قدرت عوض کردن شرایطی را که باب تبعشان نیست  را دارند. اما نمی‌دانند که عوض کردن شرایط موجود تنها به عوض کردن خود منتهی نمی‌شود. از خود شروع می‌کند و اگر زیاده‌ خواه و نادان نباشد، به تلاش برای عوض کردن شرایط اطراف‌اش بسنده می‌کند اما به همان میزان که بر نادانی‌اش افزوده می‌شود خوش‌باوری‌اش برای عوض کردن انسانهای بیشتر و شرایط بزرگ‌تر نیز افزون می‌شود. طوری که کسانی ظاهر می‌شوند که خیال می‌کنند می‌توانند دنیا را عوض کنند. حال حس‌اش نیست که کاری به آوردن دین و دنیای خیالی دیگر داشته باشم.تنها کاری که میتوان بکنم خشکاندن حس نفرت است . این کار را مدتها پیش انجام داده ام. مدتها قبل بعد از آنکه نفرت راشناختم. بسیار سعی کردم تا بتوانم از بینش ببرم. چیزی که برایم قابل افتخار است.

روزهایی بود که با تمام وجود دوستت داشتم. روزهایی که مرا با اینکه از انسانها دور شده بودم به زمین بازگرداند، اما از خوشی در آسمانها سیر می‌کردم. اکنون دیگر نمی‌‌شود با حال و هوای امروزه‌ام راجع به آن روزها قضاوت کنم. هر چه بوده، روزهایی بودند که گذشته اند.روزهای که هیچ‌گاه از یاد نخواهند رفت. به خاطر همه‌ی آن خاطرات زیبا از تو سپاسگذارم، خاطرات بد را هم به حساب منطق ناشایست خود می‌گذارم.

حرفی نیست از آن روی که وجودی برای خویشتن‌ات نیست. چگونه می‌توان حرفی داشت وقتی که خود اسیر دست حرفهای دیگرانی؟ به این گوش می‌سپاری تا بدانی واقعیت چیست، به آن گوش می‌سپاری تا بدانی چه باید انجام دهی. تنها آن زمان که با خود خلوت کنی، راهت را می‌یابی، یکی می‌شوی از این هزاران که برای دیگران حرف می‌زنند. وتنها حرف زدن است و پایبندی در کار نیست وتنها قول دادن است و وفای به عهدی در کار نیست. شاید شبیه کار کودکان است .

تنها کودکان هستند که دماغ به شیشه‌ی پنجره‌ی اتومبیل می‌چسبانند و از تماشای منظره‌ی بیرون لذت می‌برند. تنها کودکان هستند که دوست دارند دهها بستنی را یکجا داشته باشند. تنها کودکان هستند که به دنبال پروانه‌ها می‌دوند و از نگرفتن‌شان گریه می‌کنند. تنها کودکان هستند که ستاره‌ای در آسمان دارند،‌ آسمان ما بی‌ستاره است. ستاره‌مان را در زمین جستجو می‌کنیم. تنها کودکان هستند که بی‌اعتنا به آینده و گذشته می‌توانند از اکنون لذت برند. تنها کودکان هستند که زندگی می‌کنند.

شاید که تو هنوز همان کودکی!!!


کلمات کليدي: سخن آخر ،کلمات کليدي: کافی نت کانکت ،کلمات کليدي: کانکت ،کلمات کليدي: کودک
 
نیکی کردن
ساعت ۱٠:۱٦ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۱ تیر ۱۳۸٧  

گاهی وقت ها پیش میاد که دلمون برای یکی که دوستش داریم یا اینکه دوستش داشتیم تنگ میشه. حالا ممکنه اون یه نفر زنده باشه یا مرده فرقی نمیکنه. ممکنه اون یه نفر در حقمون بدی هم کرده باشه ولی وقتی یادش میکنیم اولین چیز یادمون میاد خوبی طرفه نه بدی. میخوام بگم همیشه خوبی پایدار تر از بدیه. تا حالا پیش اومده که بشنید و فکر کنید که چه کسایی در و برتون هستند و برای چی؟ شده فکر کنید که از صبح تا شب تو چند محور کار و فعالیت میکنید و نتیجه هر کدومشون چیه؟ وتو هر کدومشون با چه انسان هایی برخورد دارین؟ زیاد طول نمیکشه هر شب 10 دقیقه قبل از خواب اینا مرورمیشه. درسته که خیلی کمه ولی نتیجه ش فوق العاده ست. فکر کنیم که تو طول روز و شب  چه کارهایی در حق دیگران میکنیم و بلعکس. اگه یه کم دقت کنید میبینید که احساسی که از رفتار خوب بهتون دست میده خیلی لذت بخش تر از کار بدبیه که در حقتون کردن ویا در حق کسی انجام دادین.دوستی دارم که چند روز پیش مادر بزرگش فوت کرد و چون تنها کسی بود مادر بزرگشو دوست داشت  تنها کسی بود که بعد از مرگش تنها بغض کرد نمی تونست گریه کنه چون دلیلی نداشت چون تا اونجا که تونسته بود در حق پیرزن خوبی کرده بود.دیگه دلیلی واسه گریه کردن برای کاری که نکرده بود نبود. خوب حالا چی میشه که ما همیشه این احساس خوب رو داشته باشیم. وجدان آدمی یا همون خدای درون بزرگترین راهنما و کمک کننده انسانه. چی میشه هر وقت کسی ازمون کمک میخواد یه لحظه خودمون رو جای اون بزاریم (با در نظر گرفتن فکر مثبت). مطمئنا" اگه بیشتر اوقات یه همچین فکری داشته باشیم همیشه از رفتار خودمون راضی هستیم. یه کم فکر کنید آدم های که دیروز بودن و امروز نیستند و کسایی که امروز هستند و فردا نیستند.چه خوبه که لا اقل خودمون همیشه از دست خودمون راضی باشیم. سعی کنیم همیشه که شاید وقتی برای جبران نباشه، سعی کنیم تو نیکی همیشه پیش قدم باشیم و الگویی برای دیگران، بارها  گفته ام و باز هم میگویم آینده زمانیست برای حسرت خوردن از گذشته. یه کم صبر + یه دل پاک + امید به آینده کمترین ودر عین حال کاملترین چیز برای رسیدن به چیزهایی که میخوایم. شاید تو نیکی کردن چیزی نسیبمون نشه  ولی یه خاطره خوب و یه وجدان آسوده سرمایه بزرگیه امتحان کنید.

و نیکی کن و در دجله انداز       که ایزد در بیابانت دهد باز

 

یه کم فکر کنیم بعد بخوابیم نتیجه ش فوق العاده ست.

نیکی


کلمات کليدي: نیکی کردن ،کلمات کليدي: کافی نت کانکت ،کلمات کليدي: کانکت ،کلمات کليدي: کمک کردن
 
شما دو انتخاب دارید.
ساعت ٦:٢٧ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٤ تیر ۱۳۸٧  

جری مدیر یک رستوران است.

 

او همیشه در حالت روحی خوبی به سر می برد.

 

هنگامی که شخصی از او می پرسد که چگونه این روحیه را حفظ می کند،

 

معمولا پاسخ می دهد:

 

  ”اگر من کمی بهتر از این بودم دوقلو می شدم.“

 

 

 

 

اگر کارمندی روز بدی داشته باشد،

 

جری همیشه هست تا به او بگوید که چگونه به جنبه مثبت اوضاع نگاه کند.

 

مشاهده این سبک رفتار واقعا کنجکاوی مرا تحریک کرد، بنابراین یک روز به

 

سراغ او رفتم و پرسیدم:

 

من نمی فهمم! هیچکس نمی تواند همیشه آدم مثبتی باشد. تو چطور اینکار را می کنی؟

 

 

جری پاسخ داد، ”هر روز صبح که از خواب بیدار می شوم و به خودم می

 

گویم، امروز دو انتخاب دارم.

 

می توانم در حالت روحی خوبی باشم و یا می توانم حالت روحی بد را برگزینم.من همیشه حالت روحی خوب را انتخاب می کنم هر وقت که اتفاق بدی رخ می دهد، می توانم انتخاب کنم که نقش قربانی را بازی کنم یا انتخاب کنم که از آن رویداد درسی بگیرم. 

هر وقت که شخصی برای شکایت نزد من می آید، می توانم انتخاب کنم که شکایت او را بپذیرم و یا انتخاب کنم که روی مثبت زندگی را مورد توجه قرار دهم.

من همیشه روی مثبت زندگی را انتخاب می کنم.من اعتراض کردم ”اما این کار همیشه به این سادگی نیست“جری گفت ” همینطور است“

 ”کل زندگی انتخاب کردن است. وقتی شما همه موضوعات اضافی و دست و پاگیر را کنار می گذارید، هر موقعیتی، موقعیت انتخاب و تصمیم گیری است.

 شما می توانید انتخاب کنید که چگونه به موقعیتها واکنش نشان دهید.

 شما انتخاب می کنید که افراد چطور حالت روحی شما را تحت تاثیر قرار دهند.

 شما انتخاب می کنید که در حالت روحی خوب یا بدی باشید.

 این انتخاب شماست که چطور زندگی کنید“

 چند سال بعد،من آگاه شدم که جری تصادفا کاری انجام داده است که هرگز در صنعت

رستوران داری نباید انجام داد او درب پشتی رستورانش را باز گذاشته بود.

 و بعد ؟؟؟صبح هنگام،او با سه مرد سارق روبرو شد

 آنها پول میخواستند

 درحالیکه او داشت گاوصندوق را باز می کرد به علت عصبی شدن دستش لرزید و تعادلش را از دست داد.دزدان وحشت کرده و به او شلیک کردند.خوشبختانه، جری را سریعا پیدا کردند و به بیمارستان رساندند.پس از 18 ساعت جراحی و هفته ها مراقبتهای ویژه

 جری از بیمارستان ترخیص شد در حالیکه بخشهایی از گلوله ها هنوز در بدنش وجود داشت. من جری را شش ماه پس از آن واقعه دیدم.هنگامی که از او پرسیدم که چطور است،

 پاسخ داد، ” اگر من اندکی بهتر بودم دوقلو می شدم. می خواهی جای گلوله را ببینی؟“

 من از دیدن زخمهای او امتناع کردم، اما از او پرسیدم هنگامی که سرقت

 اتفاق افتاد در فکرت چه می گذشت.

 جری پاسخ داد، ”اولین چیزی که از فکرم گذشت این بود که باید درب پشت را می بستم“

 ”بعد، هنگامی که آنها به من شلیک کردند همانطور که روی زمین افتاده بودم، به خاطر آوردم که دو انتخاب دارم: می توانستم انتخاب کنم که زنده  بمانم یا بمیرم.

من انتخاب کردم که زنده بمانم.“پرسیدم : ”نترسیده بودی“

 جری ادامه داد، ” کادر پزشکی عالی بودند. آنها مرتبا به من می گفتند که خوب خواهم شد.

 اما وقتی که مرا به سوی اتاق اورژانس می بردند و من در چهره دکترها و پرستارها وضعیت را می دیدم، واقعا ترسیده بودم.من از چشمان آنها می خواندم ” این مرد مردنی است.“”می دانستم که باید کاری کنم“پرسیدم ”چکار کردی“

 جری گفت ”خوب، آنجا یک پرستار تنومند بود که با صدای بلند از من می پرسید آیا به چیزی حساسیت دارم یا نه“من پاسخ دادم ”بله“دکترها و پرستاران ناگهان دست از کار کشیدند و منتظر پاسخ من شدند.یک نفس عمیق کشیدم و پاسخ دادم ” گلوله“ درحالیکه آنها می خندیدند گفتم:من انتخاب کردم که زنده بمانم. لطفا مرا مثل یک آدم زنده عمل کنید نه مثل مرده ها.

 به لطف مهارت دکترها و البته به خاطر طرز فکر حیرت انگیزش، جری زنده

 ماند من از او آموختم که هر روز شما این انتخاب را دارید که از زندگی خود لذت ببرید و یا از آن متنفر باشید.طرز فکر تنها چیزی است که واقعا مال شماست  و هیچکس نمی تواند آنرا کنترل کرده و یا از شما بگیرد.بنابراین، اگر بتوانید از آن محافظت کنید، سایر امور زندگی ساده تر میشوند.

 

 طرز فکر تنها چیزی است که واقعا مال شماست  و

 هیچکس نمی تواند آنرا کنترل کرده و یا از شما بگیرد.

اینم عکسهای این هفته

 

 

 

 

 

 


کلمات کليدي: جوانان سنندج ،کلمات کليدي: کافی کانکت ،کلمات کليدي: کانکت ،کلمات کليدي: انتخاب
 
تفاوت من و تو
ساعت ۸:٤٩ ‎ب.ظ روز شنبه ۸ تیر ۱۳۸٧  

فرق من و تو

گفتی :   عاشقمی،

گفتم     :   دوستت دارم

گفتی : اگه یه روز نبینمت میمیرم،

گفتم:  من فقط ناراحت میشم

گفتی : من بجز تو به کسی فکر نمی کنم،

گفتم : اتفاقا من به خیلی ها فکر می کنم

گفتی:  تا ابد تو قلب منی،

گفتم : فعلا تو قلبم جا داری 

گفتی:  اگه بری با یکی دیگه من خودمو می کشم،

گفتم : اما اگه تو بری با یکی دیگه، من فقط دلم میخواد تو رو خفه کنم

گفتی ...

گفتم... 

حالا فکر کردی فرق ما این هاست؟ نه

فرق ما اینه که: تو دروغ گفتی، من راستشو

کانکت

 


کلمات کليدي: تفاوت ،کلمات کليدي: کافی نت کانکت ،کلمات کليدي: کانکت
 
صبح جمعه!!!!!
ساعت ۸:٤٠ ‎ب.ظ روز جمعه ٧ تیر ۱۳۸٧  

امروز بعد از مدتها کار و مشکلات زدم به تریپ بی خیالی و با بچه ها رفتیم کوه. یه مدت بود که نرفته بودم. جای شما خالی حسابی خوش گذشت.

این یکی عکس ربطی به کوه نداره و اونی که کنار دستمه یکی

از برو بچه های باحال سنندجه

خوش داشتم این عکس رو بزارم

بچه های سنندج


کلمات کليدي: کوه ،کلمات کليدي: کانکت ،کلمات کليدي: کافی نت کانکت ،کلمات کليدي: بچه های سنندج
 
کوردانه!!!!
ساعت ٧:٠٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳ تیر ۱۳۸٧  

 

 

خوزگه دلیک وه ک دلم ساف و ئه ویندار ئه بو

    دور  له  گوناهو  درو  سوک و  سه بوکبار  ئه بو

     خوزگه گولیکم ئه دی وه ک دلی بی غه وشی من

     جوان  و  به بون  و نه رم   دائیمه  بی خار   ئه بو

  خوزگه  بهاتایه گویم  وه ک دلی پر هه ستی  من

  ده نگی ئه وینیکی جوان ده ف و نه ی و تار ئه بو

   خوزگه  له ئامیزی خوم  من بد یبایه  شه وی

 پاکه دلیک  وه ک  دلم  دائیمه شه و گار ئه بو

 خوزگه ئه گه ر مور  کرا قه ول و  به لینی ئه وین

  ئه و که سه ده یداته ژیر مل له سه ری دار ئه بو

خوزگه   به لینی   درو  رو ره شی  کا  خاوه نی

 ئه و ده مه ده مزانی کی شوهره یی بازار ئه بو

 خوزگه ئه گه ر ئاشقیک قه ول و به لینی ئه دات

 تاوه کو  دوایین  ته مه ن   یاری   وه فادار  ئه بو

 

 

حه یفه هه تاوی جوان و گه ش

هه وری ره شی بکریته له ش

حه یفه گولیکی وه ک ئه تو

خه م و گریانی بیته به ش


کلمات کليدي: دل ،کلمات کليدي: کانکت ،کلمات کليدي: کافی کانکت
 
 
ساعت ٤:٥٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢ تیر ۱۳۸٧  

پادشاهی جایزهء بزرگی برای هنرمندی گذاشت که بتواند به بهترین شکل ، آرامش را تصویر کند. نقاشان بسیاری آثار خود را به قصر فرستادند. آن تابلو ها ، تصاویری بودند از جنگل به هنگام غروب ، رودهای آرام ، کودکانی که در خاک می دویدند ، رنگین کمان در آسمان ، و قطرات شبنم بر گلبرگ گل سرخ. پادشاه تمام تابلو ها را بررسی کرد ، اما سرانجام فقط یک اثر را انتخاب کرد.آن تصویر کوهها را نمایش می داد . اما کوهها ناهموار بود ، قله ها تیز و دندانه ای بود. آسمان بالای کوهها بطور بیرحمانه ای تاریک بود ، و ابرها آبستن آذرخش ، تگرگ و باران سیل آسا بود.این تابلو هیچ با تابلو های دیگری که برای مسابقه فرستاده بودند ، هماهنگی نداشت. اما وقتی آدم با دقت به تابلو نگاه می کرد ، در بریدگی صخره ای شوم ، جوجهء پرنده ای را می دید . آنجا ، در میان غرش وحشیانه ء طوفان ، جوجه ء گنجشکی ، آرام نشسته بود.
پادشاه درباریان را جمع کرد و اعلام کرد که این تابلو برنده ء جایزه بهترین تصویر آرامش ،  است.بعد توضیح داد :
" آرامش آن چیزی نیست که در مکانی بی سر و صدا ، بی مشکل ، بی کار سخت یافت می شود ، چیزی است که می گذارد در میان شرایط سخت ، آرامش در قلب ما حفظ شود.این تنها معنای حقیقی آرامش است.

آرامش


کلمات کليدي: آرامش ،کلمات کليدي: کافی نت کانکت ،کلمات کليدي: کانکت ،کلمات کليدي: تابلو
 
تولد
ساعت ۳:۳٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢ تیر ۱۳۸٧  

دیروز تولدم بود. نمیدنستم باید خوشحال باشم یا ناراحت. خیلی از اونایی که باید تبریک میگفتن گفتن و بعضی هاشونم نگفتن. اما اشکالی نداره چون خیلی از اونایی که اصلا انتظارشو نداشتم  تبریک گفتن. البته فقط از اونایی گله میکنم که میدونستن و نگفتن.ولی شب وقتی که داشتم میخوابیدم (بیشتر اوقات وقتی میخوام بخوابم فکر میکنم) اول به این نتیجه رسیدم که اصلا چرا باید تولد و بهم تبریک بگیم. چرا باید هر سال به یاد همدیگه بندازیم که یه سال دیگه از عمرمون کمتر شده. یعنی کم شدن عمر آدما تبریک داره. شاید بعضی ها بگن تولد یه روز مبارکه واسه همین باید به هم دیگه تبریک بگیم. نمیدونم خلاصه کدومش درسته. ولی من زیاد خوشحال نشدم چون میدونم یه ساله دیگه از عمرم کم شده . ولی بازم  به این نتیجه رسیدم که همون تبریک باعث میشه که یه کم خوشحال بشیم و یا حد اقل به کم شدن عمرمون کمتر فکر کنیم. بهر حال دیروز تولدم بود. از تموم  دوستایی که با تبریک گفتن و با بعضی هاشون هم با دادان کادو تبریک گفتن تشکر میکنم. امید وارم بتونیم جبران کنیم.

قدر لحظاتی رو که میگذرن بدونیم چون آینده

 زمانیست برای حسرت خوردن از گذشته

 

COFFEE NET

 

CONNECT

 

ارائه دهنده خدمات اینترنتی

08713226459


کلمات کليدي: کافی نت کانکت ،کلمات کليدي: تولد ،کلمات کليدي: کانکت ،کلمات کليدي: کادو
 
و بخشیدمت!!!!!!!!!!!!!
ساعت ٢:۱۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳۸٧  

وچه زیبا محکوم شدم. وچه تلخ تسلیم شدم. محکوم شدم به دروغ گویی، به ناخالصی، به عاشق نبودن ، به این که اصلا معنای دوست داشتن ندانسته ام و نمیدانم. چه تلخ فهمیدم  که تا حالا عاشق نبوده ام وادای عاشقان را در آورده ام.عجبا در این دنیا آنان که متهم اند عاقبت شاکی میشوند وآنان که مظلومند در نهایت ظالم میشوند. آنگاه که در جایگاه متهم می ایستیم تقاضای بخخشش مینماییم و به محض تبرئه شدن در مقام شاکی بر می آییم. آنگاه که دلی را با قساوت میشکنیم فقط میگوییم که اشتباه کرده ام و آنگاه زندان ندامت رهایی مییابیم طناب اعدام را به گردن شاکی خود می اندازیم. انسان از ازل خطا کار بوده است و هست.ولی چرا نباید باور کنیم که هر اشتباهی را نمیتوان جبران کرد. چرا باور نکنیم که باید از اشتباهات پند گرفت نه آنان را توجیه کرد.به نظر من هر اشتباه و گناهی را میشود بخشید ولی اثرش را خیلی دیر میشود پاک کرد. تسلیم شدم خیلی زودتر از آن که فکرش را میکردم. خیلی زودتر از آنچه از خود انتظار داشتم.آنگاه که متهم شدم.آنگاه که زیر شکنجه به گناه ناکرده اعتراف کردم.آری متهم شدم چون پاکی و صداقت را دوست داشتم . متهم شدم چون انتظار اشتباه نداشتم.یعنی من نمیتوانم ببخشم ؟ منی که دم از امید و زندگی میزنم و امید به زندگی رو بزرگترین نکته زندگی میدونم. نه؟ آیا من نمیتوانم ببخشم؟شاید تنها خدا میداند که همه چیز را زود فراموش میکنم . حتی تلخ ترین شکست ها. وهمیشه بخشیده ام و میبخشم چون اساس فکر مثبت امید و بخششه. ولی یه چیز دیگه هم هست که گاهی اوقات فراموش میکنیم و خیلی هم ازش میشنویم . یادمون باشه درکنار امید صبر داشته باشیم. امید به بخشش و صبر برای تقویت امید. صبر و امید مکمل یکدیگرن انسان بدون صبر امیدش را هم ازدست میدهد.و همین بی صبری است که انسان را به نا امیدی سوق میدهد. و چه زیباست که تمام این مشکلات برای امتحان کردن ماست.امتحانت را زود دادی . خیلی زودتر از آن که سوالات را خوب بخوانی. و چه بد جواب دادی نمیدانم کی میتوانم برگه ات را تصیح کنم . کاش کمی صبور بودی وتا آخر جلسه میماندی شاید که به نکته سوالات میرسدی و میدانستی که هدف معلم از طرح این سوال سخت چه بود؟
یادمون باشه که برای بخشش صبر داشته باشیم.
یادمون باشه اگه گناهی انجام دادیم جامونو ب شاکی عوض نکنیم.
یادمون باشه دل شکسته برای ترمیم زمان میخواد
یادمون باشه اگه شاخه گلی رو شکستم بهش برسیم تا دوباره غنچه بزنه
یادمون باشه که ترک های یه دل شکسته همیشه میمونه
یادمون باشه....................
ولش کن میدونم که خیلی زود یادمون میره!!!!!
 

bakhshesh


کلمات کليدي: بخشش ،کلمات کليدي: امید ،کلمات کليدي: صبر
 
گلهای رز لای در !!
ساعت ۱:٥۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳۸٧  

دیر رسیدم گلهای رز لای در پرپر شده بودند. جمعشان کردم و در دست گرفتم . خیلی نگاهشان کردم پژمرده بودند و پرپر شده  ولی ظاهرا قبل از آن خیلی زیبا بودند. آنقدر زیبا که چیننده میخواست آنجا روی بوته نباشند میخواست مال کسی باشد  که دوستش دارد.دو شاخه گل بود یکی قرمز و دیگری سفید گل قرمز فقط پژمرده شده بود ولی گل سفید کاملا پرپر شده بود.چقدر شبیه دل من بود پرپر و شکسته. تعجب کردم که چرا گل سفید پرپر شده در حالی که گل سرخ نماد عشق و دلتنگیه باید اول اون پرپر میشد. همیشه رز قرمز به گلهای دیگه طعنه میزد که من خون دل عشق رو خوردمو عاشق شدم پس چرا حالا گل سفید پرپر شده بود.مجبور شدم از گلبرگ هاش بپرسم که دونه دونه پرپر شده بودن.حس غریبی داشتم احساس میکردم منم مثل اون گل سفید پرپر شدم بهم گفت سرخی گل قرمز واسه اینه که خون دل خورده واسه اینه که تحمل میکنه و میسازه درسته میگن عاشقه ولی شاید مدتها پیش عاشق بوده شاید یه زمانی عاشق بوده ولی الان نیست شاید مجبورش کردن که بگه عاشقم و نماد عشق بشه ولی من سفید سفیدم طاقت رنگی شدن رو ندارم  سفید بودم و سفید خواهم بود. واسه همین الان پرپر شدم چون نتونستم رنگی بشم چون میخوام گل همزادمو سفید ببینم.میدونی میخوام یه رازی رو بهت بگم گل قرمز هم یه زمانی سفید بود.الانم دوست دارم پرپر بشم تا رنگی زندگی کنم. دوست دارم عاشق بمیرم تا عشق رو دوباره تجربه کنم. 

 ازش پرسیدم خوب رز قرمز چرا پژمرده شده اون که عادت کرده بود بهم گفت گل رز قرمز طاقت پرپر شدن منو نداشت

  آری رز سفید پرپر شد چون دوست داشت که سفیدی گلبرگهاش برای همیشه تو خاطرش بمونه

ROZE SEFID


کلمات کليدي: گلهای رز ،کلمات کليدي: پرپر شدن ،کلمات کليدي: رز سفید
 
از دست رفته!!!!!!!
ساعت ٥:۱٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳۸٧  

من گمان می کردم

دوستی همچون سروی سرسبز

چار فصلش همه اراستگی است

من چه می دانستم

هیبت باد زمستانی هست

من چه می دانستم

سبزه می پژمرد از  بی آبی

سبزه یخ می زند از سردی دی ماه

من چه می دانستم

دل هرکس دل نیست...

ازدلم رست گیاهی سرسبز

سر براورد درختی شد و نیرو بگرفت

برگ برگردون سود

این گیاه سرسبز

این برآورده درخت اندوه

حاصل عشق تو بود...

 

 

 

 

 

 


کلمات کليدي: عشق تو ،کلمات کليدي: دوستی
 
زخم دل
ساعت ٢:۱٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٢ اردیبهشت ۱۳۸٧  

پسر بچه شروری اطرافیان خود را با سخنان زشتش ناراحت می کرد...........روزی پدرش جعبه ای پراز میخ به او دادو گفت : هر بار که کسی را با حرف هایت نارحت کردی ،یکی از این میخ هارا به دیوار انبار بکوب ........روز اول پسرک بیست میخ به دیوار کوبید ،پدر از او خواست تا سعی کند تعداد دفعاتی که دیگران را می آزارد ، کم کند ..........پسرکت تلاشش را کرد و تعداد میخ های کوبیده شده به دیوار کمتر و کمتر شد...........یک روز پدرش به او پیشنهاد کردتا هر بار که توانست از کسی بابت حرف هایش معذرت خواهی کند ،یکی از میخ ها را از دیوار بیرون بیاورد..........روزها گذشتتا این که یک روز پسرک پیش پدرش آمدو با شادی گفت : بابا ،امروز تمام میخ هارا از دیوار بیرون آوردم!پدر دست پسرش را گرفت و با هم به انبار رفتند ،پدر نگاهی به دیوار انداختو گفت آفرین پسرم کار خوبی انجام دادی ،اما به سوراخ های دیوار نگاه کن ..........دیوار دیگر مثل گذشته صاف و تمیز نیست .وقتی تو عصبانی می شوی و با حرف هایت دیگران را می رنجانی ،چنین اثری بر قلب شان می گذاری ،تو می توانی چاقویی در دل انسانی فرو کنی و آن را بیرون بیاوری ،

اما هزاران بار عذر خواهی هم نمی تواند زخم ایجاد شده را خوب کند..!

www.amumehrabun.persianblog.ir

 
کلمات کليدي: زخم دل
 
بد شانسی یا حکمت؟؟؟؟؟
ساعت ٥:۳٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳۸٧  

کشاورزی  اسب پیری داشت که از آن در کشت و کار مزرعه استفاده میکرد.یک روز اسب کشاورز به سمت تپه ها فرار کرد.همسایه ها در خانه ی او جمع شدند و به خاطر بد شانسی اش به همدردی با او پرداختند. کشاورز به آنها گفت:شاید این بد شانسی بوده و شاید هم خوش شانسی فقط خدا میداند
یک هفته بعد؛ اسب کشاورز با یک گله اسب وحشی از آن سوی تپه ها بازگشت. این بار مردم دهکده به او بابت خوش شانسی اش تبریک گفتند. کشاورز گفت: شاید این خوش شانسی بوده و شاید بد شانسی فقط خدا میداند
فردای آن روز وقتی پسر کشاورز در حال رام کردن اسب های وحشی بود؛ از پشت یکی از اسب ها به زمین افتاد و پایش شکست. این بار وقتی همسایه ها برای عیادت پسر کشاورز آمدند؛به او گفتند :چه آدم بد شانسی هستی کشاورز باز هم جواب داد : شاید این بد شانسی بوده و شاید هم خوش شانسی؛ فقط خدا می داند.
چند روز بعد سربازان ارتش به دهکده آمدند و همه جوانان را برای خدمت در جنگ با خود بردند؛به جز پسر کشاورز که پایش شکسته بود. این بار مردم با خود گفتند: کشاورز راست می گفت؛ ما هم نمی دانیم شاید این خوش شانسی بوده و شاید بد شانسی فقط خدا میداند؛

آری تنها خداست که میداند


کلمات کليدي: شانس ،کلمات کليدي: حکمت ،کلمات کليدي: خدا
 
لبخند به زندگی
ساعت ۱:٢٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳۸٧  

هرگاه طی مسیر زندگی به در بزرگ آهنی رسیدی که یه قفل بزرگ روش بود هیچ وقت نا امید نشو چون اگه قرار بود اون در هیچ وقت باز نشه بجاش یه دیوار بلند می ساختن نه در آهنی. پس همیشه تو زندگی

تلاش کن و صبور و امید وار باش

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

دوستی برام نوشته بود :

بدون هیچ چشم داشتی به زندگی لبخند بزن،

 روزی دنیا انقدر شرمنده ات میشود

 که به تمام سازهایت میرقصد ..

 گفتم قبول ! اما میترسم:

 اون روز اونقدر دیر بیاد که تموم سازها شکسته باشند ...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

راست یا دروغ؟؟ 

گاهی دروغ می شنوی و گمان می بری که راسته.  گاهی راست می شنوی و گمان می بری که دروغه. گاهی دروغ می شنوی و می دونی دروغه ولی از ته دلت می خوای که راست باشه. گاهی٬حتی٬ راست می شنوی اما چشماتو می بندی و آرزو می کنی که دروغ باشه. گاهی دروغ می شنوی و اصلا به روی خودت نمیاری٬چون می دونی طرفت به خاطر نشکستن دل تو داره دروغ میگه! گاهی چیزی نمی شنوی و حیرون می مونی که این سکوت راسته یا دروغه. گاهی اینقدر دروغ می شنوی که خیال می کنی همه ی راستها دروغه. و گاهی اینقدر راست نمی شنوی که خیال می کنی همه ی دروغا دروغه. 

تو بگو این گاهی ها راسته یا دروغه؟


کلمات کليدي: لبخند به زندگی ،کلمات کليدي: راست و دروغ ،کلمات کليدي: دیوار بلند
 
چند ساله هستم؟
ساعت ۱۱:۳٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳۸٧  
چند ساله هستم؟شناسنامه ام میگوید۲۴ سال در دنیا بوده ام اما روز ها یی که زندگی کرده ام بیش از این است روحم پیر است به قدر زندگی تمام دنیا ، به اندازه غم قلب زمین ، به اندازه بار تمام عالم *آینه میگوید :"بزرگ شده ای"   اما قلبم هنوز کودک است قلبم به اندازه لذت خاک بازی کودک است ،جسمم جوان است   اما حوصله ام بسی پیرپیر تراز دست فروش سر خیابان؛ پیر تر از مادرم *آرزو هایم مریض شده اند،آرزو هایم به قدر نا امیدی و به اندازه ی فراموشی دورندو به اندازه ی بادبادک سبک *غم هایم مثل یک دوست آشنابه اندازه ی شب ها ی تنهایی ام دراز اند،عادتم شده اند ،مثل تکه سنگ جا مانده زیر پوستم ،همیشه آنجایند*

شادی هایم چه غریب چه زیبا مثل خواب سحر ،شیرین ،ولی زود گذرند*

من پرم از فراز پرم از نشیب پیچیده ام چون ساده ام به دوش زمان سنگینم چون سبک بالم من پرم از شادی های نا یافته  و غم های سکنی گزیده و شاید تشنه یک جرعه خوابم  و شاید یک سبد آرزوی تازه -

نمیدانم شاید همین نزدیکی پیدایشان کنم

WWW.AMUMEHRABUN.PERSIANBLOG
کلمات کليدي: چند ساله هستم
 
جای شما خالی!!!!
ساعت ٥:۳۱ ‎ب.ظ روز جمعه ٦ اردیبهشت ۱۳۸٧  

یه تفریح سالم :

طبق معمول با بچه ها رفتیم کوه جای شما خالی!!!!

moein

بچه های سنندج

بچه های سنندج

moein


کلمات کليدي: کوه ،کلمات کليدي: تفریح ،کلمات کليدي: جای شما خالی
 
شایسته بودن
ساعت ۸:۳٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٤ اردیبهشت ۱۳۸٧  


پسر کوچکی وارد داروخانه شد، کارتنی را به سمت تلفن هل داد. بروی کارتن رفت تا دستش به دکمه های تلفن برسد و شروع کرد به گرفتن شماره ای هفت رقمی.مسئول داروخانه متوجه پسر بود و به مکالماتش گوش داد. پسرک پرسید،" خانم، می توانم خواهش کنم کوتاه کردن چمن ها را به من بسپارید؟" زن پاسخ داد، کسی هست که این کار را برایم انجام می دهد."پسرک گفت:"خانم، من این کار را نصف قیمتی که او می گیرد انجام خواهم داد". زن در جوابش گفت که از کار این فرد کاملا راضی است. پسرک  بیشتر اصرار کرد و پیشنهاد داد،" خانم، من پیاده رو و جدول جلوی خانه را هم برایتان جارو می کنم، در این صورت شما در یکشنبه زیباترین چمن را در کل شهر خواهید داشت." مجددا زن پاسخش منفی بود".پسرک در حالی که لبخندی بر لب داشت، گوشی را گذاشت. مسئول داروخانه که به صحبت های او گوش داده بود به سمتش رفت و گفت: "پسر...از رفتارت خوشم میاد؛ به خاطر اینکه روحیه خاص و خوبی داری دوست دارم کاری بهت بدم".پسر جوان جواب داد،" نه ممنون، من فقط داشتم عملکردم رو می سنجیدم، من همون کسی هستم که برای این خانوم کار می کنه".

((به یاد داشته باشیم نظر دیگران دلیل بر شایسته بودن است))


کلمات کليدي: شایسته بودن
 
برای آنان که جواب نمیدهند!!!
ساعت ۱۱:۱٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۳ اردیبهشت ۱۳۸٧  

 هیچ چیز را بی جواب نگذاریم: 

جواب تشکر را با تواضع .جواب کینه را با گذشت.جواب بی مهری را با محبت.

جواب ترس را با جرات.  جواب دروغ را با راستی.جواب دشمنی را با دوستی جواب زشتی را با زیبایی.  جواب سلام را با علیک بده.  جواب توهم را با روشنی.جواب خشم را با صبوری. جواب سرد را با گرمی.  جواب نامردی را با مردانگی.جواب همدلی را با رازداری.جواب پشتکار را با تشویق. جواب بی تفاوتی راباالتفات.جواب یکرنگی را با اطمینان. جواب مسوولیت را با وجدان.  . جواب خواهش را بی غرور.  جواب دو رنگی را با خلوص جواب بی ادب را با سکوت.  جواب نگاه مهربان را با لبخند. جواب لبخند را با خنده.جواب دلمرده را با امید. - جواب منتظر را با نوید. جواب گناه را با بخشش،

و

جواب " عشق " را با " عشق

o


کلمات کليدي: جواب عشق
 
غرور
ساعت ٩:۱۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۳ اردیبهشت ۱۳۸٧  

تا حالا براتون پیش اومده که از دست کسی  خیلی عصبانی شده باشبد ویه چیزهایی هم بهش گفته باشید ولی بعدش پشیمون شده باشید؟ یا براتون پیش اومده تو یه کاری کسی رو مقصر بدونید ولی بعدش متوجه شده باشید که اون اصلا مقصر نبوده و شما اشتباه کردید؟ چقدر جرات داشتید که ازش معذرت خواهی کنید. قاعدتا" آدم وقتی متوجه  میشه تو یه کاری اشتباه کرده حس خوبی نداره ولی خیلی کم پیش میاد که خودمون رو راضی کنیم که معذرت خواهی کنیم چون احساس میکنیم با این کارمون غرورمون شکسته میشه ولی اصلا فکر نمیکنیم با کاری که انجام دادیم و یا حرفی که زدیم غرور و دل کسی رو شکسته باشیم.سعی کنیم بعد از هر کاری که انجام میدیم یه کم فکر کنیم (( نمیگم قبل از هر کاری چون  خداییش بعضی وفتها مسائلی پیش میاد که آدم نمیتونه فکر کنه)) ولی بعد از اون که میتونیم فکر کنیم. سعی کنیم خودمون رو عادت بدیم به اینکه بعد از هر کاری  به محض اینکه فرصت کردیم به نتیجه و عواقب کاری که کردیم یه کم فکر کنیم : که خوب بود یا بد؟ ارزش شو داشت یا نداشت؟اگر چیزی رو خراب کردیم درستش کنیم و اگه دلی رو شکستیم به دستش بیاریم تا دلامون همیشه صاف و بی کینه باشه!!!!

غرور خوبه ولی بعضی اوقات باید بشکنه

تا شاید یه شکسته دیگه سالم بشه

                               

دلشکسته
                     


کلمات کليدي: غرور
 
منشور کوروش بزرگ
ساعت ۸:٠٥ ‎ب.ظ روز جمعه ۳٠ فروردین ۱۳۸٧  

آیا ما از نوادگان همین فردیم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ 

جالب است بدانیم که منشور سازمان ملل که تقریبا تمام ملل در ظاهر خود را ملزم به رعایت آن میبینند برگرفته از منشورکوروش بزرگ ایرانی است که بیش از ۲۵۰۰ سال پیش دستور داد که آنرا بر روی سنگ بنویسند و همگان را دعوت به پیروی از آن کرد:!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!::::::::

اینک که به یاری ایزد ، تاج سلطنت ایران و بابل و کشورهای جهات اربعه را به سر گذاشته ام ، اعلام می کنم : که تا روزی که من زنده هستم و مزدا توفیق سلطنت را به من می دهد دین و آیین و رسوم ملتهایی که من پادشاه آنها هستم ، محترم خواهم شمرد و نخواهم گذاشت که حکام و زیر دستان من ، دین و آئین و رسوم ملتهایی که من پادشاه آنها هستم یا ملتهای دیگر را مورد تحقیر قرار بدهند یا به آنها توهین نمایند . من از امروز که تاج سلطنت را به سر نهاده ام ، تا روزی که زنده هستم و ایزد توفیق سلطنت را به من می دهد ، هر گز سلطنت خود را بر هیچ ملت تحمیل نخواهم کرد و هر ملت آزاد است ، که مرا به سلطنت خود قبول کند یا ننماید و هر گاه نخواهد مرا پادشاه خود بداند ، من برای سلطنت آن ملت مبادرت به جنگ نخواهم کرد . من تا روزی که پادشاه ایران و بابل و کشورهای جهات اربعه هستم ، نخواهم گذاشت ، کسی به دیگری ظلم کند و اگر شخصی مظلوم واقع شد ، من حق وی را از ظالم خواهم گرفت و به او خواهم داد و ستمگر را مجازات خواهم کرد . من تا روزی که پادشاه هستم ، نخواهم گذاشت مال غیر منقول یا منقول دیگری را به زور یا به نحو دیگر بدون پرداخت بهای آن و جلب رضایت صاحب مال ، تصرف نماید من تا روزی که زنده هستم ، نخواهم گذاشت که شخصی ، دیگری را به بیگاری بگیرد و بدون پرداخت مزد ، وی را بکار وادارد . من امروز اعلام می کنم ، که هر کس آزاد است ، که هر دینی را که میل دارد ، بپرسد و در هر نقطه که میل دارد سکونت کند ، مشروط بر اینکه در آنجا حق کسی را غضب ننماید ، و هر شغلی را که میل دارد ، پیش بگیرد و مال خود را به هر نحو که مایل است ، به مصرف برساند ، مشروط به اینکه لطمه به حقوق دیگران نزند . من اعلام می کنم ، که هر کس مسئول اعمال خود می باشد و هیچ کس را نباید به مناسبت تقصیری که یکی از خویشاوندانش کرده ، مجازات کرد ، مجازات برادر گناهکار و برعکس به کلی ممنوع است و اگر یک فرد از خانواده یا طایفه ای مرتکب تقصیر میشود ، فقط مقصر باید مجازات گردد ، نه دیگران من تا روزی که به یاری ایزد ، سلطنت می کنم ، نخواهم گذاشت که مردان و زنان را بعنوان غلام و کنیز بفروشند و حکام و زیر دستان من ، مکلف هستند ، که در حوزه حکومت و ماموریت خود ، مانع از فروش و خرید مردان و زنان بعنوان غلام و کنیز بشوند و رسم بردگی باید به کلی از جهان برافتد .
و از ایزد خواهانم ، که مرا در راه اجرای تعهداتی که نسبت به ملتهای ایران و بابل و ملتهای ممالک اربعه عهده گرفته ام ، موفق گرداند .


کلمات کليدي: کوروش بزرگ
 
 
 
 
http://i30.tinypic.com/141trwm.jpg new page 5

آهنگ كليك